معنی راسی
7 بازدید
(ع ص) ثابت. راسخ. ج، رواسی. (اقرب الموارد). ثابت و استوار. (آنندراج) (ناظم الاطباء). محکم و برجای مانده. لنگرانداخته شده مانند کشتی. غیرمتحرک. (ناظم الاطباء). محکم. بیخ آور: کان رأی الامام القادر باللّه رضی اللََّه عنه و قَدّس روحه نجماً ثاقباً و حلمه جبلا راسیاً. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۳۰۰). و آشیانه ای گرفتند بر شقی راسخ و شعبی راسی که هوای او معتدل و خوش، و مرغزار او نزه و دلکش بود. (سندبادنامه ص ۱۲). || چون در معنی با راسخ نزدیکتر است در ادب فارسی غالباً با آن مترادف آید: چون امضاء این عزیمت... در صمیم دل... راسخ و راسی شد. (تجارب السلف). || کوه بیخ آور. (دهار).[ سی ی ] (ص نسبی) منسوب به راس عین که نام شهری است به دیاربکر. (انساب سمعانی ص ۲۴۳). ابن اثیر در اللباب فی تهذیب الانساب ج ۱ ص ۴۵۱ افزاید: راسی منسوب است به رأس عین و آن شهری است از الجزیره، و نسبت مشهور بدان رسعنی است. و سمعانی که گفته است آن از دیار بکر است و آب دجله از آن سرچشمه میگیرد درست نیست، بلکه رودخانهٔ خابور از آن سرچشمه میگیرد و اصلاً از دیاربکر نیست و از سرزمین الجزیره است بین الجزیره و حران، دو روز راه. رجوع به راسعین و راسعنی شود.(اِخ) «سامی افندی یواکیم» (متوفای ۱۹۲۷م.) از ادباء سوریه مقیم برازویل بوده کتابش الواجبات است دربارهٔ تهذیب اجتماع که بپدرش یواکیم مسعود الراسی اهداء کرده است و آن را بدو باب قسمت کرده: باب اول واجبات عامه و دوم واجبات انفرادی که ببعضی از افراد اختصاص دارد. (از معجم المطبوعات ج ۱).(اِخ) ابوالفضل جعفربن محمدبن فضل. که منسوب است به راس عین. او از ابونعیم کوفی روایت دارد و ابویعلی موصلی و دیگران از او روایت کرده اند. (از الانساب سمعانی و لباب فی تهذیب الانساب).
کلمات همقافیه با «راسی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «سی» برای سرودن شعر