معنی راسو

معنی راسو

7 بازدید
(اِ) جانوری است که آن را موش خرما گویند. (لغت محلی شوشتر خطی متعلق به کتابخانه مؤلف) (آنندراج) (انجمن آرا) (برهان) (از جهانگیری). موش خرما که بتازی ابن عرس گویند. (ناظم الاطباء). ابن عرس که خرد گوش و برگردیده پلک باشد. (منتهی الارب). جانور معروف، در عربی ابن عرس. (شعوری ج ۲ ورق ۱۳). ابن عرس. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). (جوهری) (تاج العروس) (برهان). جانور مشهور دشمن مار به هندش نیئول خوانند. (از شرفنامهٔ منیری). ابوالحمارس. (یادداشت مؤلف). پرسق. (برهان). شنعبه. (آنندراج). نِمس (برهان). ابن عرس. نوعی راسوست که گوش خرد دارد گوئی که گوش آن بریده اند و برگشته پلک است. (یادداشت مؤلف). دئل، جانوری چون راسو. (منتهی الارب). به عربی آن را ابن عرس خوانند اگر درون وی را پر از گشنیز کنند و خشک سازند خوردن قدری از آن گزندگی جانوران زهردار را نافع باشد گویند اگر کعب آن را بوقتی که زنده باشد بیرون آورند و بر پای راست زن بندند و به او جماع کنند آبستن گردد و گویند طعامی که زهر داشته باشد همینکه ببیند موهای خود را راست کند و بفریاد آید، اگر خون او را بر مفاصل و خنازیر طلا کنند نافع باشد. (از آنندراج) (برهان) (لغات محلی شوشتر): و از <۵۳۰۶۴۰۸۱۱۷۳۰۰۱>... سنتهای عبدالرحمان بود که فرمود که راسو و جژ را نباید کشت تا مار همیگیرند و میخورند که بسیستان مار بسیار است تا شر ایشان دفع باشد. (تاریخ سیستان ص ۸۵). عمر مرا بخورد شب و روز و ماه و سال پنهان و نرم نرم چو موشان و راسوان. ناصرخسرو. و مثانهٔ راسو که او را ابن عرس خوانند... (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). طعمهٔ شیر کی شود راسو مستهٔ چرغ کی شود عصفور.مسعودسعد. گر ضعیفی همچو راسو دزد همچون عله ای ور حذوری همچو گربه، همچوموش پرزیان. سنائی. راسو را عادت بازخواست. (کلیله و دمنه). فلان جای یکی راسو است. (کلیله و دمنه). بحکم مار دمان را برآری از سوراخ ز بهر طعمهٔ راسو و لقمهٔ لقلق.انوری. بقال را در دکان راسویی بود دست آموز و بازیگر. (سندبادنامه ص ۲۰۲). به ار بر عذر آن زاهد کنی پشت که راسوی امین را بیگنه کشت.نظامی.

کلمات هم‌قافیه با «راسو»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «سو» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید