معنی رار
8 بازدید
(ع اِ) مغز استخوان تباه شده و گداخته از لاغری. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). اصل آن ریر است. (منتهی الارب). ریر. (اقرب الموارد). رَیر. (اقرب الموارد). آنچه پیه در استخوان باشد و آنگاه به آب رقیق سیاهی تبدیل شود و بقولی مخ گداخته. (از اقرب الموارد).(اِخ) رستاقی است در کاشان. (محاسن اصفهان مافروخی ص ۱۸). در ترجمهٔ کتاب مافروخی دار ضبط شده است. رجوع به ترجمهٔ محاسن اصفهان ص ۳۹ شود.(اِخ) یکی از چهار ناحیهٔ چهارمحال اصفهان که حدود آن بشرح زیر است: جنوبی به شیراز شمالی، به فریدن، شرقی به اصفهان، غربی به میزدج. (از مرآت البلدان ج ۴ ص ۵۱). و رجوع به اصفهان و چارمحال شود.(اِخ) دهی است از دهستان گرکن بخش فلاورجان شهرستان اصفهان که در ۹ هزارگزی جنوب فلاورجان و ۳هزارگزی راه عمومی گرکن واقع است. ناحیه ای است جلگه یی و معتدل سکنه آن ۳۰۱ تن و آبش از زاینده رود تأمین میشود. محصول آن غلات و برنج و شغل اهالی آن زراعت و گله داری است و زنان نیز به صنایع دستی از قبیل کرباس بافی اشتغال دارند. راه آن مالرو است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۱۰).
کلمات همقافیه با «رار»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ار» برای سرودن شعر