معنی راحت
7 بازدید
[ حَ ] (ع اِمص) راحة. شادمانی. (منتهی الارب). شادمانی و آسایش و سرور که بحصول یقین حادث شود. (آنندراج). آرام. آسایش. (غیاث اللغات) (شعوری). نقیض تعب. (اقرب الموارد). سبات. (ترجمان القرآن جرجانی ترتیب عادل): شادیت باد چندان کاندر جهان فراخا تو با نشاط و راحت با درد و رنج اعدا. دقیقی. ازو خواه راحت که این آفرید شب و روز و آیین و دین آفرید.فردوسی. ای باده خدایت بمن ارزانی دارد کز توست همه راحت روح و بدن من. منوچهری. خویشتن سوزیم هر دو بر مراد دوستان دوستان در راحتند از ما و ما اندر حزن. منوچهری. تا جان در تن است امید صد هزار راحت است. (تاریخ بیهقی ص ۲۰۱). امروز بحمداللََّه والمنة چنین شهری هیچ جای نشان نمیدهند به آبادانی و مردم بسیار و ایمنی و راحت و سلطان عادل و مهربان. (تاریخ بیهقی ص ۲۷۷). راحت روح از عذاب جهل در علم است از آنک جز بعلم از جان کس ریحان راحت نشکفید. ناصرخسرو. یک راه همه نعمت است و راحت یک راه بجز شدت و عنا نیست.ناصرخسرو. اکنون از خدای عز و جل و از شما می پذیرم که هر رنج که از وی برآید براحت بدل گردانم. (فارسنامه ابن بلخی ص ۸۲). این بتر باشدم که راحت عمر در سر رنج انتظار شود.مسعودسعد. مرد چون رنج برد گنج برد مرغ راحت بباغ رنج پرد.سنایی. راحت ما بصحت ذات ملک متعلق است. (کلیله و دمنه ص ۶۲). راحت و ساحت نگر از در او مستعار راحت جان از خرد ساحت کون و مکان. خاقانی. در کوزه نگر بشکل مستسقی مستسقی را چه راحت از کوزه.خاقانی. راحت آن روز رفت کو رفته ست کرم آن روز مرد کو مرده ست.خاقانی. مرا زدل خبر رسد ز راحتم اثر رسد سحرگهی که در رسد نسیم دلگشای تو. خاقانی. بس وفاپرورد یاری داشتم بس براحت روزگاری داشتم.خاقانی. سایهٔ خورشید سواران طلب رنج خود و راحت یاران طلب.نظامی. ز خواری عز بدست آور که باشد رنج با راحت ز طاعت خلد حاصل کن که باشد خار با خرما. فخرالدین مطرزی. گفت دوست دیوانی را وقتی توان دید که معزول باشد و مرا راحت خویش در رنج او نمی باید. (گلستان). از زر و سیم راحتی برسان خویشتن هم تمتعی برگیر.سعدی (گلستان). و همانا عذاب و راحت حق است و نیکبختی و بدبختی حق است حقی ثابت و لاحق به انسان و نیکبخت پس از مرگ راحت یابد و بدبخت پس از مرگ عذاب خواهد یافت. (حکمت اشراق ص ۲۶۳).
کلمات همقافیه با «راحت»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «حت» برای سرودن شعر