معنی راجح
6 بازدید
[ جِ ] (ع ص) چربیده. (منتهی الارب) (آنندراج). افزون. غالب. فائق. بهتر. (آنندراج) (غیاث): بمقدمات لایح و براهین واضح راجح است. (سندبادنامه ص ۱۴). || پلهٔ ترازو که از گرانی بوقت سنجیدن زیر ماند و مرجوح پلهٔ بالا. (آنندراج) (غیاث) (از اقرب الموارد). || زن بزرگ سرین. (آنندراج). امرأة راجح؛ زن بزرگ سرین. (منتهی الارب).[ جِ ] (اِخ) ابن قتادةبن ادریس بن مطاعن از امرای مکه که آن شهر را از دست عمال مصر خارج کرد و تا هنگام وفات در آنجا حکومت کرد و در زمان حکمرانی او فتنه و آشوب بسیار رخ داد و با پادشاهان مصر و یمن پیوسته در حال کشمکش و جدال بود. وفاتش در سال ۶۵۴ هـ . ق. اتفاق افتاد. (از اعلام زرکلی ج ۱ ص ۳۱۴).
کلمات همقافیه با «راجح»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «جح» برای سرودن شعر