معنی رئیس
7 بازدید
[ رَ ] (ع ص، اِ) سرور. (دهار). مهتر. (منتهی الارب). سردار و مهتر قوم. (آنندراج) (منتخب اللغات) (غیاث اللغات) (از اقرب الموارد). سر قوم. (مهذب الاسماء). سر. (کشاف زمخشری). ج، رُؤَساء. (اقرب الموارد) (کشاف زمخشری) (مهذب الاسماء): گر نئی لهبله چرا گشتی بدر خانهٔ رئیس خسیس.بهرامی سرخسی. مال رئیسان همه به سائل و زائر وآنِ تو به کفشگر زبهر مچاچنگ.ابوعاصم. چون حاجت آمد که این حضرت و شهریار بزرگوار را رئیس کاروان با خانهٔ قدیم باشد اختیار او را کردند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۲۷۵). بدین سخن شده ای تو رئیس جانوران بدین فتادند ایشان بزیر بیع و شری. ناصرخسرو. این رئیس جماعت متاکله را تتبع کرد. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۴۳۷). رئیس و مرئوس، شریف و مشروف روی بدرگاه آوردند. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۳۶۴). صنتیت؛ رئیس قوم. قبل؛ رئیس قوم. (منتهی الارب). - رئیس الرؤساء؛ رئیس رئیسان. سرور سروران. بزرگ بزرگان. سرور و بزرگتر رئیسان. عنوانی بوده است بمناسبت منصب و مقامی، و یا لقبی بوده است بزرگ مقامی را: علی در این باب تکلفی ساخت از اندازه گذشته که رئیس الرؤسا بود و چنین کارها او را آمده بود. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۲۸۸). - شیخ الرئیس؛ لقب ابوعلی سینا. رجوع به شیخ شود. || والی. حاکم. فرمانروا یا عنوانی برای منصبی نظیر حاکم و والی : چون ببلخ رسید بوالمحاسن رئیس گرگان و طبرستان آنجا رسید. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۳۴۵). بونصر طیفور و جز وی با تو فرستاده آید... و چند تن نیز از ایشان را که از آنها تعصب میباشد بناحیت شان چون بونصر بامیانی و برادر زعیم بلخ و پسرعم رئیس و تنی چند... (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۲۷۱). پس امیر [ مسعود ]، روی به عامل و رئیس ترمذ کرد و گفت... (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۲۴۰). قاضی مکران را با رئیس و چند تن از اعیان رعیت بدرگاه فرستاد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۲۴۲). سلطان دهقان ابواسحاق محمدبن الحسین را که رئیس بلخ بود به حساب عمال و تحصیل بقایای اموال نصب کرد. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۳۵۹). اثر کفایت رئیس ابوعلی و کیفیت حال شهر و رعیت پیش سلطان موقع تمام یافت. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۴۳۹). - رئیسان شهر؛ اوتادالبلاد. (منتهی الارب). || در تداول امروزی کسی را گویند که مؤسسه و بنگاه و یا اداره ای زیر نظر و سرپرستی او اداره شود. مدیر. سرپرست مؤسسه و اداره : رئیس شهربانی. رئیس اداره. - رئیس بلدیه؛ شهردار. (لغات فرهنگستان). - رئیس پرسنل؛ کارگزین. (لغات فرهنگستان). - رئیس سرویس بیمارستان؛ سرپزشک. (لغات فرهنگستان). - رئیس ضرابخانه؛ امین الضرب. - رئیس کمیساریا؛ کلانتر. (لغات فرهنگستان). - رئیس مباشرت؛ کارپرداز. (لغات فرهنگستان). || این لفظ در عهد جدید مقصود از شخصی است که در میان قوم یهود صاحب اقتدار و تسلط و دارای منصب و محل عالی بوده باشد. (قاموس کتاب مقدس). || عظیم الرأس. (المنجد). || آنکه سرش ضربت خورده و زخم شده باشد. (از المنجد) (از اقرب الموارد) (از منتهی الارب) (از متن اللغة). - شاة رئیس؛ اصیب رأسها من غنم؛ گوسفندی که سرش آسیب دیده است. (از متن اللغة) (از منتهی الارب). || لقب بزرگان طرفدار اسماعیلیه. (از کشاف اصطلاحات الفنون). || موی سر، چنانکه گویند: فلانی سرش دراز است؛ یعنی موی سرش. (از متن اللغة).[ رِءْ ئی ] (ع ص) بسیار مهترشونده و مهتری گیرنده. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (از متن اللغة) (آنندراج).[ رَ ] (اِخ) دهی است از دهستان ولدبیگی بخش ثلاث شهرستان کرمانشاه واقع در ۲۴هزارگزی جنوب خاوری نهرآب. سکنهٔ آن ۱۵۰ تن. آب آن از زه آب رودخانهٔ شاینگان تأمین میشود و محصول عمدهٔ آن غلات و لبنیات و حبوب است. راه مالرو دارد و تابستان از طریق کفرزان اتومبیل میتوان برد. ساکنان رئیس از طایفهٔ ولدبیگی هستند. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۵). رجوع به فرهنگ آبادی های ایران شود.
کلمات همقافیه با «رئیس»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «یس» برای سرودن شعر