معنی ذی حیات
7 بازدید
[ حَ ] (ع ص مرکب، اِ مرکب) جاناوَر. جانور. زائلة. دارای حیات. زنده. خداوند زندگی. || ذی حیاتی در اینجا نیست؛احدی. هیچکس. متنفسی. دیاری. زنده ای. جانداری جنبنده، پرنده ای پر نمی زند.
کلمات همقافیه با «ذی حیات»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ات» برای سرودن شعر