معنی ذوی
8 بازدید
[ ذَ وَ ] (ع اِ) تثنیهٔ ذو.[ ذَ ] (ع اِ) جِ ذو در حال اضافه: مررت برجال ذوی مال؛ گذشتم بمردانی خداوندان مال. ذوی الارحام. خداوندان قرابت نسب. ذوی الحقوق. صاحبان حق. ذوی العقول. خردمندان. صاحب خردان.[ ذُ ی ی ] (ع مص) ضعیف و پژمرده شدن. پژمردن. (تاج المصادربیهقی). پژمریدن، چنانکه تره. پلاسیدن. پژمرده شدن. (زوزنی).[ ذَ ی ی ] (ع ص) ذابِل. پژمرده. پژمریده. پلاسیده.[ ذِ وا ] (ع اِ) گوسفندان ریزه. || پوست های حب انگور. (عن ابن الاعرابی). و در تاج العروس آمده است: الذوی کالی، النعاج الصغار و نص ابن الاعرابی الضعاف و لکنه مضبوط بفتح الذال ضبط القلم کما فی نسخة المحکم بخط الارموی.
کلمات همقافیه با «ذوی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «وی» برای سرودن شعر