معنی ذوالمناقب
7 بازدید
[ ذُلْ مَ قِ ] (اِخ) حسین بن موسی الابرش الحسینی العلوی الطالبی. والد الشریفین الرضی و المرتضی. وی نقابت علویین داشت و به سال ۳۵۴ هـ . ق. امارت حاج به وی دادند و منشوری از دیوان خلیفه برای او صادر گردید. سپس عضدالدولهٔ بویهی بسال ۳۶۹ هـ . ق. او را بگرفت و بند کرد و در ۳۷۲ پسر عضدالدوله، شرف الدوله وی را از بند خلاص داد و در سال ۳۸۴ از نقابت علویین معزول گشت و به سال ۳۹۴ این منصب به اضافهٔ امارت حج و مظالم به وی دادند. و او در آن مقام ببود تا آنگاه که نابینا شد و درگذشت. (از الاعلام زرکلی).[ ذُلْ مَ قِ ] (اِخ) لقب فرخان بزرگ اسپهدبن دابویةبن جیل گاوباره. وی پس از پدر بتخت سلطنت طبرستان و گیلان نشست و ابواب عدل بر روی خلایق گشاده درهای ظلم و جور بربست و او را برادری بود سارویه نام و سارویه بموجب فرمودهٔ فرخان، شهر ساری را بنا نهاد و لشکر کشیدن مصقلةبن هبیرة الشیبانی در ایام جهانبانی فرخان بوقوع پیوست و او هفده سال به اقبال گذرانیده متوجهٔ ملک باقی گردید. (حبیب السیر در فصل حالات ملوک طبرستان. جزو۴ از ج ۲ ص ۳۴۱).[ ذُلْ مَ قِ ] (اِخ) لقب محمدبن محمدبن القاسم بن احمدبن خدیو الاخسیکتی. و یاقوت بجای اخسیکتی اخسیکاتی و بدل ذوالمناقب ابن ابی المناقب آورده است و گوید: کنیت او ابوالوفاء و معروف به ابن ابی المناقب است. وی امام در لغت و ادیبی فاضل و صالح و عارف به ادب و تاریخ و نیکوشعر است. و وفات او در آخر ذی الحجهٔ سال ۵۲۲ هـ . ق. بود. و از شعر اوست: اذا المرء اعطی نفسه کل ما اشتهت و لم ینهها تاقت الی کل باطل و ساقت الیه الاثم و العار بالذی دعته الیه من حلاوة عاجل. و هم گوید: ارحم اخی عباداللََّه کلهم وانظر الیهم بعین اللطف و الشفقة و قر کبیرهم و ارحم صغیرهم و راع فی کل خلق وجه من خلقه. و رجوع به ذوالفضائل در همین لغت نامه و ذیل کلمهٔ احمدبن محمدبن القاسم در معجم الادباء شود.[ ذُلْ مَ قِ ] (اِخ) لقب محمدبن الطاهربن علی بن زین العابدین بن حسین بن علی بن ابیطالب علیهم السلام. مکنی به ابی الحسن. رجوع به محمد... شود.
کلمات همقافیه با «ذوالمناقب»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «قب» برای سرودن شعر