معنی ذوالخمار
5 بازدید
[ ذُلْ خِ ] (اِخ) لقب سبیع ابن الحارث یا احمربن الحارث هوازنی یکی از شجعان عرب به روز حنین در زمرهٔ مشرکین. و ابن الأثیر نام او را سبیع بن حارث هوازنی آورده و گوید: قاله ابن اسحاق. ذکر ذلک ابن ماکولا. و رجوع به احمر سبیع و رجوع به امتاع الاسماع ص ۴۰۱ و ۴۱۰ و رجوع به المرصع ابن الاثیر شود.[ ذُلْ خِ ] (اِخ) لقب اسب زبیربن عوام است که در جنگ جمل بر آن نشسته بود. و نام اسپ مالک بن نویرهٔ یربوعی است.[ ذُلْ خِ ] (اِخ) لقب عمروبن عبدود عامری یکی از شجعان عرب که به روز خندق بدست امیرالمؤمنین علی علیه السلام کشته شد: گه یزدجرد مال و گهی ذوالخمار کش گه زخم درّه دار و گهی ذوالفقار گیر.سنائی. عالمی پر ذوالخمار است از خمار خواجگی ای دریغا در جهان یک حیدر کرّار کو. سنائی. از ذوالفقار جود تو شد کشته آز و بخل همچون ز ذوالفقار علی عمرو ذوالخمار. سوزنی. کلکی چو ذوالفقار علی تیز کرده ای تا خون بخل ریزی چون خون ذوالخمار. سوزنی. روح از سما بحرب علی گفت لافتی الأعلی چو شد ز علی کشته ذی الخمار. سوزنی. تارک ذوالخمار بدعت را ذوالفقار تو لاجرم بشکافت.خاقانی. مونس احمد بمجلس چاریار مونس بوجهل، عتبه و ذوالخمار. مولوی. و رجوع به المرصع ابن الأثیر شود.[ ذُلْ خِ ] (اِخ) لقب عوف بن ربیع بن ذی الرّمحین خدمی است از آن روی که در جنگ جمل معجر زن خود پوشیده و به کارزار درآمد و بسیار کسان را به نیزه بزد تا آنکه از هر کس پرسیدندی که ترا نیزه زده است گفتی ذوالخمار.
کلمات همقافیه با «ذوالخمار»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ار» برای سرودن شعر