معنی ذوابة
6 بازدید
[ ذُ بَ ] (ع اِ) ناصیه یا منبت موی بر ناصیه. پیشانی یا رستنگاه موی بر پیشانی. || موی بالای پیشانی اسب. || گیسو. (دهار). یک لاغ گیسو. گیسوی بافته شده. ضفیرة. عقیصة. || علاقهٔ دستهٔ شمشیر. منگوله. ریشه. || علاقهٔ شمشیر. || پارهٔ پوست آویزان از مؤخر پالان و کفش و جز آن. || شریف و اعلای هر چیزی: یقال ذوابةالعزّ و الشرف. و یقال هؤلاء ذوابة قومهم؛ ای اشرافهم. || ارجمندی. (منتهی الارب). - ذوابةالنعل؛ گیسوی کفش. - ذو ذوابة؛ ستارهٔ دنباله دار. ج، ذوائب.
کلمات همقافیه با «ذوابة»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «بة» برای سرودن شعر