معنی ذوائب
5 بازدید
[ ذَ ءِ ] (ع اِ) جِ ذؤآبة. ناصیة یا منبت موی بر ناصیة. گیسوها و موهای پیش سر. گیسوان : معنبر ذوائب معقد عقایص مسلسل غدائر سجنجل ترائب. حسن متکلم. || آن قسمت ها از نعل که بزمین ساید: بایّ مکان لم اجرّ ذُؤآبتی. || برترین و بالاترین و بهترین قسمت چیزی: ذوائب الجبل: و ناره ساطعةالذوائب. و من الذنائب لا من الذوائب. || پاره های پوست آویخته از پالان. || شریفتر و ارجمندتر جزو و عضو چیزی: هم ذَوائب قومهم و هم ذوائب العزّ و الشرف. - ذوائب بِرنیس یا ذوائب برنیک؛ صورتی از صور فلکی نیم کرهٔ شمالی میان صورت اسد و العواء و آن دارای ۹ کوکب مزدوج (مثنی) و یک کوکب مثلث است .
کلمات همقافیه با «ذوائب»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ئب» برای سرودن شعر