معنی ذهل
9 بازدید
[ ذُ ] (ع اِ) درختی است خوشبوی. و نام دیگر آن بشام است. رجوع به بشام شود.[ ذُ / ذَ ] (ع اِ) هدء. پاس. پاره. ساعت: جاء فلان بعد ذهل من اللیل، ای بعد هدء؛ فلان پاسی از شب رفته یا هدئی از شب بشده یا پاره یا ساعتی از شب گذشته بیامد.[ ذَ ] (ع مص) مشغول بکردن. (تاج المصادربیهقی). ذهول. غافل شدن. فراموش کردن. فراموش کردن از روی ناپروائی. || گذاشتن کسی را بر عهد سابق.[ ذُ ] (اِخ) (بنو...) نام قبیله ای است و فقیه سیستان بروزگار مأمون خالدبن مضا الذهلی بالولاء منسوب بدین قبیله است. و صاحب اقرب الموارد گوید: بنوذهل، فریق من بنی شیبان. و رجوع به بنوذهل شود.[ ذُ ] (اِخ) ابن اوس بن نمیربن مشنج. از اتباع تابعین است و زهیربن ابی ثابت از او روایت کند.[ ] (اِخ) ابن ثعلبة کوفی شیبانی. شاعری معاصر رشید عباسی. و او راست: اذا نسبت عدیا فی بنی ثعل فقدم الدال قبل العین فی النسب. و در عقد الفرید آمده، ذهل بن ثعلبةبن عکابة فی ضبة ج ۳ ص ۳۱۴. رجوع به معجم الادباء یاقوت چ مارگلیوث ج ۷ ص ۲۶۲ س ۱۲ و البیان و التبیین ج ۲ ص ۱۷۸ شود.[ ذُ ] (اِخ) ابن شیبان. پدر قبیله ای است از عرب. و از آن قبیله است یحیی حافظ و بقولی امام احمد حنبل. و اما قاضی ابوطاهر ذهلی از قبیلهٔ سدوس است. رجوع به الاعلام زرکلی ج ۱ ص ۳۱۳ و عیون الاخبار ج ۱ ص ۱۸۸ شود و در عقدالفرید آمده است: ذهل بن شیبان فی ضبة ج ۳ ص ۳۱۴.[ ذُ ] (اِخ) ابن عامربن یعرب بن قحطان. پدر غاضرة زوجهٔ قیداربن اسماعیل. رجوع به تاریح سیستان ص ۴۶ شود.[ ذُ ] (اِخ) ابن کعب. تابعی است. و از او سماک بن حرب روایت کند.[ ذُ ] (اِخ) ابن مالک فی ضبة. (عقد الفرید ج ۳ ص ۳۱۴).[ ذُ ] (اِخ) ابن مران. جعفی است.
کلمات همقافیه با «ذهل»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «هل» برای سرودن شعر