معنی ذمیم
7 بازدید
[ ذَ ] (ع اِ) دمیدگی پوست که بر روی از گرما یا گر پیدا آید. || نم یا شبنم که بر درخت افتد و از خاک که بر وی نشیند پاره ای گل گردد. || سپیدی که بر بینی بزغاله باشد. || چیزی چون بیضهٔ مور که از مسامّ نرمهٔ بینی (از طرف وحشی) بیرون آید. || آب ناخوش و مکروه. || گمیز. شاش. || آب مانند آب بینی که از نرهٔ تکه برآید. || شیری که از پستان گوسفند چکد. || آب بینی چون تنک بود. ج، ذمم.[ ذَ ] (ع ص) رجلٌ ذمیم؛ مردی نکوهیده. || هرچیز نکوهیده. ناستوده. مذموم. زشت. ناخوش : طاعن و بدگوی اندر سخنش بی سخنند ورچه باشد سخن طاعن و بدگوی ذمیم. فرخی. بی از آن کآمد ازو هیچ خطا از کم و بیش سیزده سال کشید او ستم دهر ذمیم. ابوحنیفهٔ اسکافی. چون وزیر و میر و مستوفی تو باشی کی بود مدحت آرای وزیر و میر و مستوفی ذمیم. سوزنی. ابوعلی همچنان بر عادت ذمیم و اخلاق لئیم مستمر خویش قساوت پیش گرفته. (ترجمهٔ تاریخ یمینی خطی مؤلف ص ۸۹). یکدیگر را بر افعال ذمیم و اقدام بر آن کار شنیع ملامت کردند. (ترجمهٔ تاریخ یمینی همان نسخهٔ ص ۱۷۱). بود قبطی جنس فرعون ذمیم بود سبطی جنس موسای کلیم.مولوی. امر عاجز را قبیح است و ذمیم خشم بدتر خاصه از ربّ رحیم.مولوی. || بئرٌ ذَمیم؛ چاه بسیارآب. || چاه کم آب. از اضداد است.[ ذَ ] (ع مص) صاحب تاج المصادر گوید: آب دویدن از بینی. زنین. (در جای دیگر ندیده ام).
کلمات همقافیه با «ذمیم»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «یم» برای سرودن شعر