معنی ذلیل
7 بازدید
[ ذَ ] (ع ص) خوار. (دهار). مهین. زبون. حقیر. داخِر. مقابل عزیز، ارجمند، باارج. ج، اَذِلَّة، ذِلال، اَذِلاّء : بی دل شود عزیز، که گردد ذلیل و خوار. فرخی. آلتونتاشیان همه ذلیل شدند و برافتادند. (تاریخ بیهقی ص ۷۰۶). خوکی ز در درآمد در پوست میش پنهان بگریخته ز شیران مانده ذلیل و مسکین. ناصرخسرو. مر دانش را ذلیل چو گرشاسب و روستم راعیش را رهی چو بلیناس و دانیال. ناصرخسرو. با سبکسار کس، مکن صحبت تا نمانی حقیر و خوار و ذلیل.ناصرخسرو. امروز من چو خار و گیاام ذلیل و پست از باغ بخت چون کندم هر زمان بلا. مسعودسعد. رأی او را ذلیل گشته قدر عزم او را مطیع گشته قضا.معزی. اقوال پسندیده مدروس گشته... و مظلوم محقّ ذلیل و ظالم مبطل عزیز. (کلیله و دمنه). وجود مبارک خود را ذلیل عزت و اسیر شوکت و رهین منّت بیگانه نساخت. (ترجمهٔ تاریخ یمینی چ طهران ص ۴۴۷). بر من از صد هزار عزت بیش آنکه باشم ذلیل و خوار تو من.عطار. || گنه کار. || رام. مطیع. نرم. (دهار). آسان. ذُلُ ّ ذلیل؛ خوارکننده یا بسیار خوارکننده. || ذلیل گردیدن. اعتراف. لشو. انقماع. || اقهار. || ذلیل گردانیدن. تذلیل. اضراع. کأص. اعیاء. اقماع.[ ذِلْ لی ] (ع ص) ذلیل کننده. مُذِلّ.
کلمات همقافیه با «ذلیل»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «یل» برای سرودن شعر