معنی ذرو
5 بازدید
[ ذَرْوْ ] (ع مص) پرانیدن. || بردن. || ذرو ریح شی ء را؛ برداشتن باد آنرا. دامیدن. (تاج المصادر بیهقی). || پریدن. || رفتن. پریدن و رفتن چیزی خود بخود. || برباد کردن خرمن گندم و جز آن تا از کاه پاک شود. دامیدن. (زوزنی). || ذروشی ء؛ شکستن آنرا. || بشتاب رفتن. (تاج المصادر بیهقی). || ذرو ظبی؛ بشتاب رفتن آهو. || ذرو دهان؛ خطا کردن در سخن و ناتمام گفتن. || بیفتادن. (تاج المصادر بیهقی). ذَرو شی ء؛ افتادن آن. (منتهی الارب). ذروضرس؛ بیفتادن دندان. || بر باد داده شدن. دامیده شدن. (تاج المصادر بیهقی). || وعید کردن. (زوزنی) (تاج المصادر بیهقی). || آفریدن. (تاج المصادر بیهقی) (زوزنی). || ستاره از جای خویش برفتن. (زوزنی).[ ذَرْوْ ] (ع اِ) پاره ای ناتمام از کلام.[ ذَ ] (اِخ) و یا بقول ابن الفقیه، ذات ذرو؛ یکی از وادیهای علاة به یمامة. صمةبن عبداللََّه القشیری گوید: نظرت و اصحابی بذروة نظرة فلو لم تفض عینای ابصرتا نجدا.
کلمات همقافیه با «ذرو»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «رو» برای سرودن شعر