معنی ذرع
5 بازدید
[ ذَ ] (ع اِ) خُلق. سیرت. خو: هو واسع الذرع؛ ای واسع الخلق. او فراخ خوی است. || دِل. || قوت. || توان. تاب. توانائی. طاقت. ذراع. ضاق بالأمر ذرعه؛ سست و ضعیف شد طاقت او و بمقصود نرسید یا از مکروهات نجات نیافت. و یقال، ابطرت فلاناً ذرعه؛ ای کلفته اکثر من طوقه. || دل؛ کبر فی ذرعی ای فی قلبی، ای عظم وقعه و جل عندی. || تن. نفس: اقصد بذرعک؛ نرمی و رفق کن با تن خود. || قدر. ذرع کل شی ء؛ قدره مما یذرع. || گوشهٔ کشت. رودکی گوید: زرع و ذرع از بهار شد چو بهشت زرع کشت است و ذرع گوشهٔ کشت.[ ذَ ] (ع مص) به گز کردن. گز کردن و پیمودن جامه را به ذراع. به ارش پیمودن. (تاج المصادر بیهقی). || ذرع قیئی کسی را؛ غلبه کردن قیئی بر او و تاب نیاوردن بمنع آن. || غلبه کردن قیئی بر مردم. (تاج المصادر بیهقی). || ذرع بعیر؛ پای بر ذراع اشتر نهادن سوار شدن را. || ذرع کسی؛ خبه کردن او را به ذراع از پس وی. || آب خوردن از مشک و یا عام است. || ذَرِعَ الیه؛ شفاعت کرد نزد وی. || ذرع رجلین؛ مانده گردیدن هر دو پای. || سبقت بردن؛ ذرعه، سبق الی فیه. (اقرب الموارد).[ ذَ ] (ع اِ) گز. ارش. رش. ساق دست. || ذرع، چون مطلق گویند معادل شانزده گز است یعنی یک متر و چهار صدم یک متر و در ذرع شاه یک متر و دوازده صدم یک متر است (و بیشتر در تبریز متداول است) و ذرع مقصر. مساوی یک متر و چهار صدم یک متر است. (و آن در طهران و فارس معمول است). || ذرع نیشابوری، دو برابر و نیم ذرع شاهی است. || ذرع مکعب یک ذرع در ابعاد ثلاثة. - ذرع کردن؛ به گز پیمودن. به گز کردن. - ذرع و پیمان کردن؛ فعل اتباعی، ذرع کردن (مخصوص زمین است).[ ذَ رِ ] (ع ص) مرد سخت بدگوی. || مرد شباروزرونده. || مرد نیکوصحبت.[ ذَ رَ ] (ع اِ) طمع. اُمید. || گوسالهٔ دشتی. ج، ذِرعان. (مهذب الاسماء). || ماده شتری که صیاد در پس آن نهان شده بصید تیر افکند.
کلمات همقافیه با «ذرع»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «رع» برای سرودن شعر