معنی ذب
12 بازدید
[ ذَب ب ] (ع مص) دفع. دفع کردن. منع کردن. بازداشتن. دور کردن. ذب از کسی؛ راندن و بازداشتن از او: اهل مصر در دفع و ذبّ آن شناعت از حریم خویش به غوغا گرائیدند. (جهانگشای جوینی). || درآمدن. || آمد و شد کردن و در جائی قرار نگرفتن. متردّد بودن. || واراندن. (دهار) (تاج المصادر بیهقی). واراندن و پژمریدن نبات. (تاج المصادر بیهقی). پژمردن نبات. (دهار). || ذبّ غدیر؛ خشک شدن غدیر در آخر گرما. || ذبّ شفه؛ هواسیدن، یعنی پژمریدن و خشک شدن و خوشیدن لب از تشنگی. || ذبّ نبت؛ پژمردن و پلاسیدن گیاه. ذبّ جسم؛ لاغر شدن تن. || ذبّ نهار؛ اندکی باقی ماندن از روز. || ذبّ لون؛ بگردیدن و متغیر شدن گونه. || ذُبّ فلان؛ بصیغهٔ مجهول، دیوانه شد او. || رنج کشیدن و مانده شدن در شب و نرسیدن به آب مگر پس از قطع یک شب راه. || ذب از کسی؛ مدافَعَة. منافَحة. محاماة. مراماة. (تاج المصادر بیهقی).[ ذَب ب ] (ع اِ) گاو دشتی و آن را ذبّ الریاد نیز نامند، از آن روی که پیوسته در پی گاوان ماده رود. و منه رجلٌ ذبّ الرّیاد؛ مرد بسیارزیارت کنندهٔ زنان و آمد و شد کننده با آنان. و گاو کوهی.[ ذُب ب ] (ع اِ) جِ ذُباب.
کلمات همقافیه با «ذب»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ذب» برای سرودن شعر