معنی ذابل
6 بازدید
[ بِ ] (ع ص) ذَویّ. پژمرده. ترنجیده. پلاسیده. || لاغر. نزار. مَهزول. || خشک شده از عطش مانند لب. || قنّا ذابِل؛ دقیق لاصق باللیط. و فی المحکم؛ لاصق اللیط. (تاج العروس). نیزهٔ باریک چسبیده پوست. ج، ذُبُل، ذُبّل، ذَوابِل. و در نسخه ای از مهذب الاسماء آمده است: ذابل زره نرم و در نسخه ای دیگر نیزهٔ نرم و اللََّه اعلم.[ بِ ] (اِخ) ابن طفیل السدوسی، صحابی است. و جمیعة دختر او از وی یک حدیث روایت کرده است.
کلمات همقافیه با «ذابل»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «بل» برای سرودن شعر