معنی ذابح
6 بازدید
[ بِ ] (ع ص) نعت فاعلی از ذبح. سربرنده. ذامط. ذبح کنندهٔ حیوان مأکول اللحم. بسمل کننده. گلوبرنده. || (اِ) داغ گلوی ستور. یا آهن داغی است که بدان بر جانب گردن ستور داغ کنند. || موی که میان بند سر و گردن و جای ذبح رُسته باشد. || (اِخ) سعد ذابح؛ یکی از منازل قمر است و آن دو ستاره است روشن که میان آن دو مسافتی بمقدار یک گز است و در جای ذبح یکی از آن دو ستاره ستاره ای است خرد که گوئی آن ستارهٔ روشن ستارهٔ خرد را ذبح کردن خواهد: سعد ذابح سر بریدی هر شکاری را که شاه سوی او محور ز خط استوا کردی رها. خاقانی. || در یکی از لغت نامه های مترجم عربی به فارسی آمده است: گیاهی سرخ است که آن را شترمرغ خورد.
کلمات همقافیه با «ذابح»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «بح» برای سرودن شعر