معنی ذأم
6 بازدید
[ ذَءْمْ ] (ع مص) خرد و حقیر داشتن کسی را یا چیزی را. خوار شمردن. ذیم. حقیر داشتن. (تاج المصادر بیهقی). || عیب کردن کسی یا چیزی را. عیب کردن. (تاج المصادر بیهقی). بد گفتن از کسی یا چیزی. || راندن کسی را. || رسوا کردن کسی را. || لا تعدم الحسناء ذامّا مدیم؛ یعنی کلّ امری ء فیه ما یُرمی به. قبا گر حریر است و گر پرنیان بناچار حشوش بود در میان. سعدی. بی عیب خداست.
کلمات همقافیه با «ذأم»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «أم» برای سرودن شعر