معنی ذ
6 بازدید
(حرف) حرف نهم است از حروف الفبای عرب و یازدهم از الفبای فارسی و بیست و پنجم از حروف ابجد و در حساب جمّل آن را به هفتصد دارند. و نام آن ذال است و گاه برای استواری ضبط ذال معجمة گویند و آن از حروف روادف و شمسیّة و ارضیة یا ترابیة و مصمته و نیز از حروف مجزوم است. ابدالها: حرف «ذ» در فارسی: --> بدل به «د» شود: گذار MMM گدار. --> و به «گ» بدل گردد: آذر MMM آگر (آتش). --> و بدلِ «همزه» آید: پاذیز MMM پائیز: از سر دولاب برخاست و به دارالملک همدان آمد، فصل پاذیز بود. (راحةالصدور راوندی). در سنهٔ ست و اربعین و خمسمائة به فصل پاذیز قصد بغداد کرد. (راحةالصدور راوندی). حرف «ذ» در تعریب: --> بدلِ دال آید: بیجاذق MMM بیجاده. شوذر MMM چادر. فالوذج MMM پالوده. ساذج MMM ساده. انموذج MMM نموده. سنباذج MMM سنباده. --> و بدلِ «ز» آید: ذقن MMM زنخ. حرف «ذ» در عربی: --> بدل به «ش» شود: ذرف MMM شرف. --> و بدل به «ث» شود: مرذ MMM مرث ذَروَت MMM ثَروَت --> و بدل به «ط» شود: ذلاقت MMM طلاقت. --> و بدل به «ز» شود: بَذَع MMM فَزَع. و صوت آن زاء است آنگاه که زبان میان دو ردهٔ دندانهای پیشین (ضواحک) درآرند. و در تقاویم و جز آن صورت «ذ» رمز ذوالحجة و با ازدیاد الف «ذا» رمز ذوالقعده باشد و برای فرق میان دال و ذال در فارسی، خواجه نصیرالدین محمد طوسی قاعدهٔ ذیل را بنظم گفته است: آنانکه بپارسی سخن میرانند در معرض دال ذال را ننشانند ماقبل وی ار ساکن جز وای بود دال است و گرنه ذال معجم خوانند. و شرف الدین علی یزدی گوید: در زبان فارسی فرق میان دال و ذال با تو گویم ز آنکه نزدیک افاضل مبهم است پیش از او در لفظ مفرد گر صحیح ساکن است دال باشد ور نه باقی جمله ذال معجم است. و در بودن این حرف در فارسی اختلاف کرده اند، بعضی گویند که اصلاً این حرف در فارسی نباشد و حتّی کلمهٔ آذر و گذر و گذشت فصیح آن بدال مهمله است و شرف الدین علی یزدی گوید که ذال معجمة در زبان اهل فارس هست و در لهجهٔ ماوراءالنهر آن ذالها را دال تلفظ کنند و حکیم سنائی علیه الرحمة ذال تعویذ را با دال قافیه کرده است: درین زمانه که دیو از ضعیفی مردم همی سلاح ز لا حول سازد و تعویذ کسی که عزت عزلت نیافت هیچ نیافت کسی که روی قناعت ندید هیچ ندید. و امیرخسرو دهلوی لفظ نفاذ را با شاد و یاد و امثال آن قافیه کرده است: بسم اللََّه آنچه خواهی پیش تو خسرو، اینک فرمان دوستان را بر جان نفاذ باشد. .......... و شمس قیس رازی صاحب المعجم فی معاییر اشعار العجم در ذیل حرف دال گوید: حرف دال، و زواید آن دو بیش نیست. حرف نعت: و آن میم و نون و دالی است که در اواخر صفات به معنی نعت باشد چنانکه دانشمند و حاجتمند و هنرمند و دردمند و نزدیک بدین معنی خداوند و خویشاوند و باوند یعنی بند که بر پای نهند و آوند خنور آب را گویند و همانا در اصل آب وند بوده است. حرف رابطه و جمع: و آن نون و دالی است که در آخر صفات فایدهٔ ربط (صفت) بجماعت دهد چنانکه عالمند و توانگرند و در جمع گویند می آیند و می روند و رفتند و آمدند و در قوافی دالی خداوند و خویشاوند بهم شاید از بهر آنکه مشهورالترکیب نیست و به کثرت استعمال و قلت امثال و اخوات از کلمات مفرده می نماید و خردمند و هنرمند بهم نشاید، و مستمند و دردمند بهم نشاید از بهر ظهور ترکیب، و دانشمند و حاجتمند بهم شاید اگر چه وجه ترکیب در حاجتمند ظاهرتر است. اما چون دانشمند اسم علم گشته است عالمان را به اسمی مفرد ماننده شده است و از این جهت هر دو با هم قافیت میسازند چنانکه انوری گفته است: آدمیزاده بی گنه نبود ز آن بکفارتست حاجتمند شخص و دینت ودیعت ایزد بی نیاز از طبیب و دانشمند. حرف ذال: زواید آن سه است: حرف مضارع: و آن ذالی (مفرد) است که در اواخر کلمات فعل را صیغت مضارع گرداند چنانکه آیذ و روذ و میگویذ و میشنوذ. حرف ضمیر: و آن یاء و ذالی است که در آخر کلمه فایدهٔ ضمیر جماعت حاضران دهد چنانکه می آییذ و میرویذ و ربط را نیز باشد چنانکه عالمیذ و توانگریذ. حرف دعا: و آن الف و ذالی است که در اواخر افعال معنی دعا دهد چنانکه برساذ و بدهاذ و صیغت خاصهٔ دعا باذ و مباذ است و در اصل بواذ و مبواذ بوده است، واو تخفیف را حذف کرده اند و در قوافی ذالی هفتاذ و هشتاذ بهم شاید، افتاذ و بدافتاذ بهم نشاید، و گشاذ و نگشاذ بهم نشاید، اما داذ و بیداذ بهم شاید از بهر آنکه لفظ بیداذ اسم علم است ظلم را نه چنانکه لفظ بی اسب و بیمال و مانند آن که ترکیب این کلمات مشهور و معلوم است و سوذ و نمکسوذ بهم شاید، و بدیذ و نابدیذ بهم شاید، و جملهٔ الفاظ ماضی چون رفت و گفت و آمذ و شذ و دیذ و شنیذ و کرد و آزرد و غیر آن شاید که قافیه سازند بخلاف الفاظ مضارع که صیغ ماضی کلمات مفرده اند و صیغ مستقبل مرکب اند و بدانکه در صحیح لغت دری ماقبل دال مهمله الا راء ساکن چنانکه درد و مرد یا زاء ساکن چنانکه دزد و مزد و یا نون ساکن چنانکه کمند و گزند نباشد و هر دال که ماقبل آن یکی از حروف مد و لین است چنانکه باذ و شاذ و سوذ و شنوذ و دیذ و کلیذ یا یکی از حروف صحیح متحرک است چنانکه نمذ و سبذ و دذ و آمذ همه ذال معجمه اند و در زبان اهل غزنین و بلخ و ماوراءالنهر ذال معجمه نیست و جمله دالات مهمله در لفظ آرند چنانکه گفته اند. شعر: از دور چو بینی مرا بداری پیش رخ رخشنده دست عمدا چون رنگ شراب از پیاله گردد رنگ رخت از پشت دست پیدا. و دال و ذال بهم قافیت کرده از بهر آنکه ایشان همه دالات مهمله در لفظ آرند. (المعجم چ طهران صص ۱۶۴ -۱۶۶).
کلمات همقافیه با «ذ»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ذ» برای سرودن شعر