معنی دیوک
7 بازدید
[ وَ ] (اِ مصغر) مصغر دیو. دیو خرد. || موریانه. جانوری که چوب عمارت بخورد و ضایع کند. (از برهان). دیوچه. (جهانگیری). کرم چوبخوار. (آنندراج). کرم چوبخوارک. (شرفنامهٔ منیری). اورنگ (در تداول مردم قزوین): گشت ستونت چو ز دیوک تهی سستی آن سقف که بر وی نهی.میرخسرو. آن زه که بشد کمانش از کار دیوک زندش بروی دیوار.میرخسرو. و اگر ناپاک خفتی تخم انفاس سستی پذیرد دیوک زده و مغز خورده و پوست مانده. (کتاب المعارف بهاء ولد). || جانوری که پشمینه خورد. (از برهان). بید: حال مغزی که خالی از خرد است راست چون حال دیوک نمک است.سنایی. || زلو و آن کرمی باشد سیاهرنگ که خون فاسد از بدن آدمی بمکد. (برهان). رجوع به دیوچه شود: دیوک به دست دیوکسان برسپوخت نیش ... را بسان خمرهٔ دیوک فروش کرد.سوزنی.[ دُ ] (ع اِ) جِ کثرت دیک، خروس. (از تاج العروس). رجوع به دیک شود.
کلمات همقافیه با «دیوک»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «وک» برای سرودن شعر