معنی دیوسوار
6 بازدید
[ وْ سَ ] (ص مرکب) کنایه از اسب سوار. (بهار عجم) (از آنندراج) (شرفنامهٔ منیری). سوار چابک قوی که قدرت سواری طولانی دارد و سریعاً و به راههای دور و دراز می تواند رفت : و خیلتاشی و مردی از عرب تازندگان دیوسواران نامزد شدند و نماز خفتن را سوی تکین آباد رفتند. (تاریخ بیهقی چ فیاض ص ۵۱). نوشتگین گفت فرمانبر دارم. و امیر بخفت و وی به وثاق خویش آمد و سواری از دیوسواران خویش نامزد کرد با سه اسب خیاره. (تاریخ بیهقی چ فیاض ص ۱۲۲). و آن دیوسوار نوشتکین چنانکه با وی نهاده بود به هرات رسید. (تاریخ بیهقی چ فیاض ص ۱۲۳). و بر اثر این دیوسوار خیلتاش دررسید. (تاریخ بیهقی ص ۱۲۴). دو سوار از آن بوالفضل سوری در رسیدند دواسبه از آن دیوسواران فراری. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۴۷۷). آن دیوسوار اندر وقت تازان برفت. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۱۱۷). دیوسوارش بزند لشکری خرمنی از کاه و ز نار اخگری.عماد فقیه . || دیوسار. دیومانند. || کسی که دیوجامه پوشد. (آنندراج). آنکه جامهٔ دیو پوشد. (شرفنامهٔ منیری). رشیدی در ذیل دیوسار گوید اصح آن است که پوشندهٔ آن را [ دیوجامه را ] دیوسوار گویند نه دیوسار سپس بیت عماد فقیه را بعنوان شاهد آورده است. || راکب دیو. که بر دیو سوار است : چون ز دیو اوفتاد دیوسوار رفت چون دیو دیدگان از کار.نظامی.
کلمات همقافیه با «دیوسوار»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ار» برای سرودن شعر