معنی دیوانبان
5 بازدید
[ دی وام ] (ص مرکب، اِ مرکب) متصدی دیوان. محافظ دستگاه دیوانی. ضباط. (یادداشت مؤلف): رسم آن بود که چون نامه ها رسیدی رقعتی نبشتی و بونصر دیوانبان را دادی تا بخادم رساند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۳۴۹). من خواندم و مهر کردم و به دیوانبان سپردم. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۶۴۲). اسکدار خوارزم بدیوان آورده بودند حلقه برافکنده و بر در زده دیوانبان دانسته بود، که هر اسکداری که چنین رسد سخت مهم باشد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۳۲۳). و بومنصور دیوانبان را فرستاد و مثال داد که دبیران را باز باید گشت. (تاریخ بیهقی ص ۱۵۹ چ ادیب).
کلمات همقافیه با «دیوانبان»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «بان» برای سرودن شعر