معنی دیمه
7 بازدید
[ مَ / مِ ] (اِ) روی و رخساره. (برهان). (آنندراج). رخساره. (غیاث). رجوع به دیم شود.[ دَ مَ / مِ ] (اِ) روشنی و ضیا بود. (برهان) روشنی. (غیاث) (آنندراج) (جهانگیری). || غله را گویند که با آب باران حاصل میشود. (برهان). غله که بی آب کارند در بعض ولایات بپارسی دیم و در آذربایجان دیمه گویند. (فلاحت نامه). غله را گویند که به آب باران شود. (جهانگیری). دمه [ دَ / دِ مَ ] (در تداول مردم قزوین). || باران و شبنم و بعضی گویند بمعنی باران عربی است. (برهان). رجوع به دیم شود.[ ] (اِخ) شهری است [ بدیلمان از طبرستان ] از حدود کوه دنباوند. (حدود العالم).[ دِیْ مِ ] (اِخ) ده کوچکی است از دهستان پشت آربابا بخش بانهٔ شهرستان سقز در ۱۸ هزارگزی جنوب باختر بانه. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج ۵).[ مِ ] (اِخ) دهی است از دهستان نوری بخش شادگان شهرستان خرمشهر با ۳۶۳ تن سکنه. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج ۶).[ مَ ] (اِخ) دهی است از دهستان رستم آباد بخش رامهرمز شهرستان اهواز با ۱۲۰ تن سکنه. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج ۱۰).[ مَ ] (اِخ) ده کوچکی است از دهستان تنگ گزی بخش اردل شهرستان شهرکرد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج ۴).
کلمات همقافیه با «دیمه»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «مه» برای سرودن شعر