معنی دیر ماندن
8 بازدید
[ دَ ] (مص مرکب) مدتی طویل متوقف شدن. توقف بسیار کردن. زمانی دراز اقامت کردن. مولیدن. درنگ کردن. زمانة. زمانت. (یادداشت مؤلف): من اینجا دیر ماندم خوار گشتم عزیز از ماندن دائم شود خوار.دقیقی. بریزید خونش بر آن گرم خاک ممانید دیر و مدارید باک.فردوسی. تو خود دیر ماندی بدین بارگاه پدر چشم دارد همانا براه.فردوسی. و گر دیر مانی بر این هم نشان سر از شاه و از داد یزدان کشان.فردوسی. همه مرگ راییم شاه و سپاه اگر دیر مانی همین است راه.فردوسی. چنین است هرچند مانیم دیر نه پیل سرافراز ماند نه شیر.فردوسی. شاد باش و دیرباش و دیرمان و دیرزی کام جوی و کام یاب و کام خواه و کام ران. فرخی. گرچه از گشت روزگار و جهان در صدف دیر ماند در یتیم. ابوحنیفهٔ اسکافی (از تاریخ بیهقی). رسولان تا دیر بماندند. (تاریخ بیهقی ص ۴۳۲). اندیشیدیم که مگر آنجای [ خوارزم ] دیرتر بماند [ التونتاش ] و در آن دیار باشد که خللی افتد. (تاریخ بیهقی). ز پیل ژیان آوریدند زیر زمانی بماندند بر جای دیر.اسدی. بخور زود ازو میهمان وار سیر که مهمان نماند به یک جای دیر.اسدی. بلکه ستمکش بدرد و رنج بمیرد باز ستمکار دیر ماند و مقبل.ناصرخسرو. خواجه بوسعد عمدهٔ ملکی همچنین سالها بمانی دیر.مسعودسعد. تو بمان دیر که خاقانی را دل نمانده ست ز دیر آمدنت.خاقانی. او زود شد و تو دیر ماندی این سود بدان زیان همی گیر.خاقانی. به چه دیر ماندی ای صبح که جان من برآمد بزه کردی و نکردند مؤذنان ثوابی.سعدی. هرآنچه زود بگویند دیرکی ماند. کریمی سمرقندی. زمانه ساز شو تا دیرمانی زمانه سازمردم دیر مانند.(از صحاح الفرس). || دورماندن : هرچند دیر مانده بدیم از امید او دیر آمدن بخیر و سعادت بود بگاه.سوزنی.
کلمات همقافیه با «دیر ماندن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر