معنی دیر بماندن
6 بازدید
[ بِ دَ ] (مص مرکب) دیرماندن. دیر ایستادن. دیر زیستن: عنوس، عناس؛ دیر بماندن دختر در خانه از بی شوهری. (تاج المصادر بیهقی): دیر بماندم در این سرای کهن من تا کهنم کرد صحبت دی و بهمن. ناصرخسرو (دیوان چ مینوی -محقق ص ۱۶۸). رجوع به دیر ماندن شود.
کلمات همقافیه با «دیر بماندن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر