معنی دیباجة
9 بازدید
[ جَ ] (معرب، اِ) یکی دیباج. (از اقرب الموارد). رخساره. (منتهی الارب): دیباجة الخد؛ پوست رخ. (بحر الجواهر). روی آدمی. (مقدمهٔ لغت میرسید شریف جرجانی). دیباجهٔ خد؛ پوست رخ و آن دو دیباجه است. (یادداشت مؤلف). یک رخ. (دهار): فلان یصون دیباجته و یبذل دیباجته. در اینجا صیانت دیباجه کنایه از شرف نفس است و بذل دیباجه کنایه از دناءت آن است. (اقرب الموارد): من بکی علی ذنبه فی الدنیا حرم اللََّه دیباجة وجهه علی جهنم. (حدیث). || روی هر چه باشد. (مقدمهٔ لغت میرسید شریف جرجانی). || دیباجة القصیدة؛ مطلع قصیده: لهذه القصیدة دیباجة حسنة اذا کانت محبرة. (اساس البلاغة.) || دیباجة الکتاب؛ فاتحة الکتاب، یقال لهذا الکتاب دیباجة حسنة اذا کانت محبرة. (از اقرب الموارد). اول کتاب. (مقدمهٔ لغت سید شریف جرجانی).
کلمات همقافیه با «دیباجة»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «جة» برای سرودن شعر