معنی دکه
7 بازدید
[ دَکْ هْ ] (ع مص) «ههه» کردن در روی کسی. (از منتهی الارب). بوییدن بخار دهان کسی را. (از اقرب الموارد). نَکْه. و رجوع به نَکْه شود.[ دَکْ کَ / کِ ] (از ع، اِ) دکة. دکانک. دکانچه. دکان سرای. (یادداشت مرحوم دهخدا). سکو. (برهان). سکو، و آن جایی است که قدری از زمین هموار را مرتفع سازند و بر آن نشینند. (لغت محلی شوشتر، نسخهٔ خطی). و رجوع به دکة شود: صفهٔ این سرای آن است که در پایان کوه دکه ای ساخته است از سنگ خارا سیاه رنگ و این دکه چهارسو است، یک جانب در کوه پیوسته است و سه جانب در صحراست و ارتفاع این دکه مقدار سی گز همانا باشد. (فارسنامهٔ ابن البلخی ص ۱۲۶). در میان شهر آنجا که مثلاً نقطهٔ پرگار باشد دکه ای انباشته برآورده است. (فارسنامهٔ ابن البلخی ص ۱۳۸). به ره بر یکی دکه دیدم بلند تنی چند مسکین در آن پای بند.سعدی. || دکان : گر برانی نرود ور برود بازآید ناگزیر است مگس دکهٔ حلوائی را.سعدی. - دکهٔ آدم گری؛ دکان بهم رسیدن آدمی که عبارت از انسان است. (آنندراج): با وجود هرزه گردیها که کردم نیست حیف بر سر بازار دوران دکهٔ آدم گری. فوقی (از آنندراج).[ دَکْ کَ / کِ ] (اِ) بز کوهی، و عوام آنرا تکه خوانند. (از برهان). و رجوع به تکه شود. || به هندی پهلو بر پهلو و دوش بر دوش زدن. (برهان).[ دُ کَ / کِ ] (اِ) به لغت زند و پازند، زندان و محبس. (ناظم الاطباء).
کلمات همقافیه با «دکه»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «که» برای سرودن شعر