معنی دو شاخه
8 بازدید
[ دُ خَ / خِ ] (ص مرکب، اِ مرکب) هر چیز که دارای دو شاخ باشد. (ناظم الاطباء): گاو دوشاخه. || آنکه دارای دو شعبه و سر بود: درخت دو شاخه. (یادداشت مؤلف). || هر چه دارای دوشعبه باشد. دوپر. دوپره. دوشاخ. دوزبانه. (یادداشت مؤلف): تنش بخاید شاخ دوشاخهٔ ناهید زهش بمالد گوش دوگوشهٔ بهرام. (سندبادنامه ص ۱۲). دوشاخه سر کلک یک شاخ کرد فلک را به فرهنگ سوراخ کرد.نظامی. || چوب یا فلز دوشاخ که برای راست کردن درختی یا شاخی از آن در زمین فروبرند. مِرزَح. (یادداشت مؤلف). || چوبی را گویند که دوشاخ داشته باشد و آن را بر گردن مجرمان و گناهکاران گذارند. (برهان) (از غیاث) (از فرهنگ جهانگیری) (از لغت محلی شوشتر). دوشاخ. چوبی که یک سر آن به دو شعبه شود و آن را بر گردن گناهکار نهند شکنجه را یا اقرارگیری را یا افشاء رازی را: شه کنده نهاد سرو سیمین تن را زین واقعه شیون است مرد و زن را افسوس که در کنده بخواهد سودن پایی که دوشاخه بود صد گردن را. مهستی گنجوی (از آنندراج). || نوعی از پیکان دوشاخ. (از برهان) (از آنندراج) (از انجمن آرا) (از لغت محلی شوشتر). جنسی است از پیکان. آن تیر که پیکانش دارای دوشاخ بود. (از شرفنامهٔ منیری): پیکان دو شاخه. هلال. (منتهی الارب). - دو شاخه گشا؛ تیرانداز. آن که خدنگ دوشاخه اندازد: دوشاخه گشایان نخجیرگاه به فحلان نخجیر یابند راه.نظامی. || قسمی شمعدان. لالهٔ بلورین. (یادداشت مؤلف). || دار و صلیب. (ناظم الاطباء). رجوع به دوشاخ شود. - دوشاخه کردن؛ کنایه از بر دار کشیدن است. (از ناظم الاطباء). نوعی از تعزیر است. (آنندراج). || کنایه از پاهای محبوب. (لغت محلی شوشتر). || دو میلهٔ فلزی که یک سر آنها در داخل مقر و محفظه ای قرار دارد و سر دیگر آنها آزاد است و آن را در پریز برق قرار دهند روشن شدن لامپ و اتو و رادیو و تلویزیون و دیگر وسایل برقی را.
کلمات همقافیه با «دو شاخه»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «خه» برای سرودن شعر