معنی دومو
9 بازدید
[ دُ ] (ص مرکب) دوموی. کسی که در سر یا در ریش او خاصه در ابتدای پیری موی سیاه و سپید باشد. (غیاث) (آنندراج). آمیزه مو. فلفل نمکی. کهل. کهله. دوموی. دومویه. با موی جو گندمی. با موی سیاه و سپید. که بعضی تارهای مو سپید و بعضی دیگر سیاه دارد چون مردم چهل ساله. مرد یا زنی که نیم موی او سپید و نیمی سیاه است. (یادداشت مؤلف). کهل. مردی که موهای او سیاه و سپید باشد. (ناظم الاطباء). اسمط. سمطاء. (زمخشری): یک دومویت کز زنخدان سرزده کرد یکسانت به پیران دوموی.سوزنی. آن یکی مرد دومو آمد شتاب پیش آن آئینه دار مستطاب.مولوی. || نیم عمر. میانه سال : و سوم [ از بخش های عمر ] روزگار کهلی است و کهل را به پارسی دوموی خوانند. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). پیر زال فلک کینه ور از بس بدخوست عمر پیران و جوانان ز شب و روز دوموست. وحید (از آنندراج). اکتهال؛ دومو شدن. (منتهی الارب). لهز؛ لهزمة، دوموی شدن. (از منتهی الارب). || کسی که موی سر و صورتش اندک باشد.
کلمات همقافیه با «دومو»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «مو» برای سرودن شعر