معنی دوسانیدن
7 بازدید
[ دَ ] (مص) چسباندن (ناظم الاطباء) (از انجمن آرا) (از آنندراج) (از برهان). بچفسانیدن. بچسبانیدن. بشلانیدن. چفساندن. چسبانیدن. چفسانیدن. الزاق. الساق. الصاق. ادباق. (یادداشت مؤلف): ابلده ایاه؛ دوسانید و ملازم گردانید وی را بدانجا. (منتهی الارب). اللط؛ دوسانیدن. (تاج المصادر بیهقی). ارقاع؛ به خاک وادوسانیدن. (تاج المصادر بیهقی). ملاحمة؛ چیزی به چیزی وادوسانیدن. (تاج المصادر بیهقی). ملتحم و ملئم و متلائم کردن آلات رویینه و مسینه و مانند آن : بدان صورت چو صنعت کرد لختی بدوسانید بر شاخ درختی.نظامی. || سریش نمودن. (ناظم الاطباء). || خود را به کسی وابستن. (ناظم الاطباء) (از برهان).
کلمات همقافیه با «دوسانیدن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر