معنی دوس
9 بازدید
(ریشهٔ فعل) ریشهٔ مضارع دوسیدن به معنی چسبیدن. لصق و لزق. رجوع به دوسیدن شود.[ دَ ] (ع مص) بپا کوفتن. (از اقرب الموارد) (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). مالیدن به زیرپا. (لغت محلی شوشتر). || نرم کردن گلی به پا. (ناظم الاطباء) (منتهی الارب). پامال کردن. (غیاث). به پای بخستن. (تاج المصادر بیهقی). || گل اندودن. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). || مبالغه کردن در نزدیکی با زنی. (از منتهی الارب) (از آنندراج) (از ناظم الاطباء). || زنگ زدودن و روشن کردن شمشیر و جز آن را. (منتهی الارب) (از ناظم الاطباء). چیزی را روشن کردن و صیقل نمودن. (غیاث) (از آنندراج). روشن کردن شمشیر و جز آن. (المصادر زوزنی) (تاج المصادر بیهقی) (از اقرب الموارد). || کوبیدن گندم و مانند آن را به پای. (ناظم الاطباء). خرمن کوفتن. (غیاث) (آنندراج) (از المصادر زوزنی) (تاج المصادر بیهقی). || خوار گردیدن. (ناظم الاطباء). || خوار گردانیدن. (از اقرب الموارد).[ دَ ] (ع اِمص) خواری. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (آنندراج). خفیفیت. (ناظم الاطباء).[ دَ / دَ وَ ] (اِ) آب آهن تاب؛ یعنی آبی که در آن آهن تافته شده اندازند. (ناظم الاطباء). ماء الحدید. (یادداشت مؤلف). دوص.(اِ) گچ و لاک. (ناظم الاطباء).(ع اِ) جِ دائس؛ یعنی زنگ زدانیدگان. (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء) (آنندراج) (منتهی الارب). رجوع به دائس شود.
کلمات همقافیه با «دوس»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «وس» برای سرودن شعر