معنی دوزبان
6 بازدید
[ دُ زَ ] (ص مرکب، اِ مرکب) که زبان دو دارد. که دارای دو زبان است. || مار و افعی. (ناظم الاطباء). || که به دوزبان سخن گوید. ذواللسانین. ترجمان. مترجم. || دوزبانه. که دارای دوتا زبانه باشد: نصل فتیق الشفرتین؛ پیکان دوزبان. صاحب دوزبان. صاحب دوزبانه. (یادداشت مؤلف) رجوع به دو زبانه شود: پیدا دورنگ او دوزبان کلک تو کند چون بر بیاض روم نگارد سواد زنگ. سوزنی. || قلم و خامه. (ناظم الاطباء). قلم به سبب شکاف و شقی که در سر آن است : اگر دوزبان است نمام نیست درآن دوزبانیش عیبی مدان که او ترجمان زبان و دل است جز از دوزبان چون بود ترجمان. مسعودسعد. || دوقول. که حرفش یک نیست. (یادداشت مؤلف). || منافق. (ناظم الاطباء) (غیاث) (آنندراج) . دورو. (یادداشت مؤلف). دورنگ. دوروی. دوسر. کنایه از منافق که ظاهرش خوب باشد و باطنش چنان نباشد. (آنندراج): قلم دوزبان است و کاغذ دورو نباشند محرم در این سو زیان. کمال الدین اسماعیل. - دوزبان شدن؛ ریاکردن و نفاق کردن. (ناظم الاطباء).
کلمات همقافیه با «دوزبان»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «بان» برای سرودن شعر