معنی دورکردن
8 بازدید
[ دَ / دُو کَ دَ ] (مص مرکب) احاطه کردن و محاصره کردن. چیزی یا کسی را جمعی در میان گرفتن. (از ناظم الاطباء). حلقه وار گرد کسی یا چیزی برآمدن. گرد آمدن جمعی پیرامون کسی و بیشتر برای واداشتن او به کاری یا قبولانیدن عقیدتی. (یادداشت مؤلف). || پیرامون چیزی گردیدن. (ناظم الاطباء). چرخیدن. گردیدن. - دورکردن سر؛ گردیدن سر. (آنندراج). دوار گرفتن. به مرض دوار مبتلا شدن : آسمان کیست که خواهد به کسی جور کند آن قدر هرزه نگردد که سرش دور کند. صفی قلی بیگ (از آنندراج). || گرداگرد چیزی لفافه کردن. (از ناظم الاطباء). دوره کردن.
کلمات همقافیه با «دورکردن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر