معنی دوروی

معنی دوروی

10 بازدید
[ دُ ] (ص مرکب) دورو. دوسو. که دارای دورویه است : دوروی است خورشید آیینه وش یکی روی در چین یکی در حبش.نظامی. کاغذ ورق دوروی دارد کآماجگه از دوسوی دارد.نظامی. بلبل آن به که فریب گل رعنا نخورد که دوروی است وفاداری یاران دورنگ. وحشی (از آنندراج). - حلهٔ دوروی؛ جامهٔ دورویه ... حریر پشت و رو یکی. که بافت و نقش هر دو رو یکسان است : باغ و راغ و کوه و دشت گوزکانان سربسر حلهٔ دوروی را ماند ز بس نقش و نگار. فرخی. || هبق. (دهار) (ملخص اللغات). || دورو. گل رعنا که یک رویش زرد و روی دیگرش سرخ است. گل دورو. گل قحبه. گل دودیمه. وردالفجار. وردالحمار. گل دوآتشه. دودیمه. دورویه گل. (یادداشت مؤلف). ورد موجه. (دهار): باغی است بدین زینت وآراسته از گل یک سو گل دوروی و دگر سو گل خودروی. فرخی. تا این گل دوروی همی روی نماید زین باغ برون رفتن ما را نبود روی.فرخی. باطنش هست دیگر و ظاهرش دیگر است گویی شده ست این گل دوروی باطنی. منوچهری. هزاران گل نودمیده ز سنگ ز صد برگ و دوروی و از هفت رنگ. اسدی. آن گل دوروی رعنا را نگر چون خصم شاه با رخ زرد و دلی سرتا بسر خون آمده ست. سیدحسن غزنوی. رویش از غصهٔ ایام بر دشمن و دوست داشت همچون گل دوروی اثر خوف و خجل. انوری (از شرفنامه). گل دوروی به یک روی با تو دعوی کرد دگر رخش ز جمالت به زعفران ماند. سعدی. رویت گل دوروی به یک روی چون بدید صدبار سرخ و زرد برآمد ز انفعال. سلمان ساوجی (از شرفنامه). من و تو با گل دوروی مانیم نهاده بی حجابی روی بر روی. (شاعری از قدما). || کنایه است از مرد منافق. (انجمن آرا) (از آنندراج). منافق. (دهار): برآمد سخن چین و دوروی دیو بریده دل از ترس کیهان خدیو.فردوسی. دگر خشم و رشک است و ننگ است و کین چو نمام و دوروی و ناپاک دین.فردوسی. سخن چین و دوروی و بیکارمرد دل هوشیاران کند پر ز درد.فردوسی. مکن با سخن چین و دوروی راز که نیکت به زشتی برد پاک باز. فردوسی. از مجلس ما مردم دوروی برون کن پیش آر می سرخ و فروکن گل دوروی. فرخی. دوروی و فریبنده و زشتخوست به کردار دشمن به دیدار دوست.اسدی. مده نزد خود راه بدگوی را نه مرد سخن چین دوروی را.اسدی. نه دوروی باید به پیکارجوی نه می دوست از دل به پیکارپوی.اسدی. بخت مردی است از قیاس دوروی خلق گشته بدو درون آونگ.ناصرخسرو. سخت دوروی است ندانم همی دشمنش از دوست نه رو از قفاش. ناصرخسرو. نیکو نبود که باشی ای سلسله موی چون سوسن ده زبان و چون لاله دوروی. عبدالواسع جبلی. گر دهر دوروی و بخت ده رنگ است باری دل تو یگانه بایستی.خاقانی. هر که چون سوسن ده زبان و چون لاله دوروی گشت. (سندبادنامه ص ۱۷). بس که بودم چون گل نرگس دوروی و شوخ چشم باز یک چندی زبان در کام چون سوسن کشم. سعدی. || دورنگ. کنایه از عالم توان گفت به واسطهٔ شب و روز مختلف. (آنندراج). || (اِ مرکب) دو جهت. دو طرف. دو صف. (یادداشت مؤلف): برآمد خروشیدن گاودم ز دوروی آوای رویینه خم.فردوسی. طلایه همی گشت برهردوروی جهان شد پرآواز پرخاشجوی.فردوسی. چو برخاست آواز کوس از دوروی ز قلب اندر آمد گو نامجوی.فردوسی. خروش آمد از لشکر هردوروی ده و دار گردان پرخاشجوی. فردوسی. - دورو ایستادن؛ دو صف ایستادن. در دو ردیف ایستادن. توقف در دوسوی : درون باغ از پیش صفهٔ تاج تا درگاه غلامان دورو بایستادند. (تاریخ ابوالفضل بیهقی چ ادیب ص ۴۳).

کلمات هم‌قافیه با «دوروی»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «وی» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید