معنی دورو
9 بازدید
[ دُ ] (اِ) مخفف دروغ. (لغت محلی شوشتر نسخهٔ خطی کتابخانهٔ مؤلف). رجوع به دروغ شود.[ دُ ] (ص مرکب، اِ مرکب) دوروی. هرچیز که دارای دورویه باشد. (ناظم الاطباء). || دارای دوجهت. دارای دوطرف : یکرویه کرد خواهد گیتی ترا از آن دورو از این جهت شده شخص نزار تیغ. مسعودسعد. یعنی که خور رفت از علو در جدی چون دف دورو.مجیر بیلقانی. - طبل دورو؛ که از زیر و زبر به پوست پوشیده باشد و آواز از هر دو سوی آن توان آوردن. (یادداشت مؤلف). که هر دو سوی چنبرهٔ آن را به پوست کرده باشند و بر هر جانب آن توان چوبک زدن و آوا برآوردن. || دوسو. دوطرف. دوردیف. دوصف. (یادداشت مؤلف). دوروی. دوجانب. دوکرانه. دوکناره. - اطاق دورو؛ که از دوسوی برابر هم به دو خانه در دارد. اطاقی که از یک سو به صحنی و از سوی دیگر به صحنی دیگر یا باغی یا نارنجستانی در دارد. (یادداشت مؤلف). || گل رعنا که یک روی آن زرد و روی دیگرش سرخ است. (ناظم الاطباء) (از آنندراج) (از برهان) (از شرفنامهٔ منیری). رعنا. گل قحبه. گل دوروی : همه رنگ حیله بینم پس پردهٔ فریبت برو ای دورو که هستی ز گل دورو دوروتر. وحشی (از آنندراج). رجوع به دوروی شود. || غدار و حیله باز و مذبذب و منافق و ریاکار. (ناظم الاطباء). مردم مزور و غیر صادق. (از آنندراج) (از انجمن آرا). منافق. (غیاث) (برهان) (شرفنامهٔ منیری). ذوالوجهین. اهل نفاق و ریا. (یادداشت مؤلف): همه رازیان از بنه خود که اند دورویند و از مردمی بر چه اندفردوسی. بزرگان که از دودهٔ ویسه اند دورویند و با هر کسی پیسه اند.فردوسی. همیشه تا که نبوده ست چون دورو یکدل چنان کجا نبود مرد پارسا چو مرای.فرخی. جهانا دورویی اگر راست خواهی که فرزند زایی و فرزند خواری. ناصرخسرو. زین رو که تو در عشق دورویی و دورایی خود پیش تو چون گویم نام گل و سوسن. سیدحسن غزنوی. قلم دوزبان است و کاغذ دورو نباشند محرم در این سو زیان. کمال الدین اسماعیل. همه رنگ حیله بینم پس پردهٔ فریبت برو ای دورو که هستی ز گل دورو دوروتر. وحشی (از آنندراج). || بی ثبات. || نام یک قسم سکهٔ کوچک مسی که دارای دورویه است. (ناظم الاطباء).
کلمات همقافیه با «دورو»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «رو» برای سرودن شعر