معنی دورباش

معنی دورباش

6 بازدید
(فعل امر، اِ مرکب) کلمهٔ فعل؛ یعنی عقب بایست و باخبر باش و راه بده و کنار برو. (ناظم الاطباء) (از غیاث) (از آنندراج) (از فرهنگ جهانگیری) (از انجمن آرا) (از شرفنامهٔ منیری) (برهان). کلمه ای که فراشان پیشاپیش پادشاهی یا زنان حرم او می گفته اند تا عابرین از معبر او دور شوند. و در زمان ناصرالدین شاه می گفتند: دور باش کور باش. (یادداشت مؤلف). برد. بردابرد. بردبرد. بروهابرو: دهان دورباش از خنده می سفت فلک را دورباش از دور می گفت.نظامی. چگونه شوم بردری نورپاش که باشد بر او اینهمه دورباش.نظامی. از ولوله و نعرهٔ بواب و دورباش عرفات در غرفات سکرات آواز کوس و دبدبه نوبت گرد از روی ماه برآورده. (ترجمهٔ محاسن اصفهان ص ۵۲). چند خواهی دورباش از پیش و پس دورباش نفرت خلق از تو بس.شیخ بهائی. - دورباش زدن؛ دورباش گفتن : چو در خاک چین این خبر گشت فاش که مانی برآن آب زد دورباش.نظامی. چنان می کشید آه سینه خراش که می زد به خورشید و مه دورباش. امیرخسرو (از آنندراج). جهانسوز ترکان با دورباش زده برفلک نعرهٔ دورباش. (همای و همایون از شرفنامه). غیرت من برسرتو دورباش می زند کای حسن از این در دور باش. مولوی. گر درآمد بقچه را زد دور باش گفت ای خسقی ز والا دور باش. نظام قاری. سپر و شمشیر و حمایل پشت به دیوار زده حارس و دورباش نفایس اجناس این کوشک بود. نظام قاری (دیوان ص ۱۵۴). || نیزه ای که سنانش دوشاخه بود وآن را مرصع کرده پیشاپیش پادشاهان کشند تا مردمان بدانند پادشاه می آید خود را به کناری کشند. (ناظم الاطباء) (از غیاث) (از آنندراج) (از جهانگیری) (از شرفنامهٔ منیری) (برهان). چون دور باش در دهن مار دیده ای از جوشن کشف چه هراسی چه غم خوری. خاقانی. دور باش قلمش چون به سه سرهنگ رسد از دوم اخترش افشان به خراسان یابم. خاقانی. زبان خامهٔ جوشن در زره برمن به دورباش سنان فعل تیرسان ماند. خاقانی. بر آورد از جگر آهی چنان سرد که گفتی دورباشی بر جگر خورد.نظامی. آورده به حفظ دورباشی در شیر و گوزن خواجه تاشی.نظامی. دلی کو پی جان خراشی بود کمندی که بی دورباشی بود.نظامی. به هرگام از برای نورپاشی ستاده زنگیی با دورباشی.نظامی. سمندش گرچه با هر کس به زین است سنان دورباشش آهنین است.نظامی. هر فراشی صاحب دورباشی و هر جافیی کافیی. (تاریخ جهانگشای جوینی). او را متهم کردند که تو خطبه به نام خود کرده ای و چتر و دورباش برگرفته. (لباب الالباب عوفی ج ۱ ص ۱۱۴). گهی از گوشه های چشم خواندن گهی از دورباش غمزه راندن. امیرخسرو (از آنندراج). - دورباش خوردن؛ نیزه خوردن. هدف اصابت نیزه قرار گرفتن : ز آه صبحدم در هر خراشی خورم پوشیده در جان دورباشی. امیرخسرو (از آنندراج). - دورباش دوشاخی؛ قلم نی. کلک نی که در میانه فاق دارد: ز نی دورباش دوشاخی نداشت چو من درسه شاخ بنان عنصری.خاقانی. || نیزهٔ کوچک. || تبرزین و ناچخ. (ناظم الاطباء). ناچخ. (صحاح الفرس). || چوبی که چاووش قافله بردست گیرد. || چاووش و نقیب قافله. || آه. کنایه از آهی که از دل برآید. (ناظم الاطباء). کنایه از آه است. (غیاث): چو دارا جواب سکندر شنید یکی دورباش از جگر برکشید.نظامی. || کنایه باشد از موانع. (از غیاث): در آن آرزوگاه با دورباش نکردند جز بوسه چیزی تراش.نظامی.
(اِخ) دهی است از بخش تکاب شهرستان مراغه. ۱۲۴۵ تن سکنه. آب آن از چشمه تأمین می شود. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۴).

کلمات هم‌قافیه با «دورباش»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «اش» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید