معنی دوران کردن
9 بازدید
[ دَ / دَ وَ کَ دَ ] (مص مرکب) گردش کردن. چرخیدن. گردیدن. دور زدن. چرخ زدن. گرد گردیدن : چو دید گردون دوران شاه در میدان همی نیارد آن روز هیچ دوران کرد. مسعودسعد. تو آن شهی که فلک تا ترا همی بیند نگردد و نکند بی مراد تو دوران. امیرمعزی (از آنندراج). به گرد نقطهٔ عالم سپهر دایره وار ندیده شبه تو چندانکه می کند دوران. سعدی. شب صحبت غنیمت دان و داد خوشدلی بستان که بس دوران کند گردون و بس لیل و نهار آرد. حافظ. دل چو پرگار به هر سو دورانی می کرد وندر آن دایره سرگشتهٔ پابرجا بود.حافظ. - گرد کسی دوران کردن؛ گرد او گشتن. بلاگردان او شدن. خود را فدای او ساختن : گیتیت گربه ای است که بچه خورد من گرد او ز بهر چه دوران کنم. ناصرخسرو.
کلمات همقافیه با «دوران کردن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر