معنی دورادور
6 بازدید
[ دَ / دُو دَ / دُو ] (اِ مرکب، ق مرکب) گرداگرد و پیرامون. (ناظم الاطباء). پیرمن. اطراف. (یادداشت مؤلف): ز گردکهای دورادور بسته مه و خورشید چشم از نور بسته.نظامی. رجوع به دور شود.(اِ مرکب، ق مرکب) با فاصلهٔ بسیار. از دور. (ناظم الاطباء). از ساحت دور. از بسیار دور. (یادداشت مؤلف): بعد از این دورادور دستبردی کرده و جمع می باشیم و نمی پراکنیم تا ضجر شود. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۵۰۹). علی تکین از آب بگذشت و در صحرایی وسیع بایستاد از یک جانب رود درخت بسیار و دیگر جانب دورادور لشکر. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۳۵۱). مرا به هجو مترسان چنین ز دورادور اگر برابر من شاعری و نظم آرای.سوزنی. به نوشانوش می در کاس می داشت ز دورادور شه را پاس می داشت.نظامی. نه گنج وصل تمنا کنم نه گنج حضور خوشم به خواری هجر و نگاه دورادور. امیرشاهی (از آنندراج). - از دورادور کسی را شناختن؛ آشنایی اسمی داشتن با کسی. از طریق آثار و ذکر او بوسیلهٔ دیگران کسی را شناختن: از دورادور او را می شناسم؛ نام او را شنیده ام. (از یادداشت مؤلف). - دوختن جامه دورادور؛ با بخیه های گشاد دوختن آن را. (یادداشت مؤلف): شصر؛ دورادور دوختن. (منتهی الارب). || (ص مرکب) بعید. مستبعد. غیرممکن و غیرمحتمل : گر به رویت کنند نسبت حور جان من نسبتی است دورادور. حیاتی گیلانی (از آنندراج).
کلمات همقافیه با «دورادور»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ور» برای سرودن شعر