معنی دوخ

معنی دوخ

10 بازدید
[ دَ ] (ع مص) رام گردیدن. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). || چیره شدن بر شهرها و دست یافتن بر اهل آن. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (آنندراج). در شهرها گردیدن. (المصادر زوزنی). || خوار شدن. (آنندراج) (دهار) (تاج المصادر بیهقی) (المصادر زوزنی). || خوار کردن. (المصادر زوزنی).
(اِ) صحرای بی گیاه و علف. (ناظم الاطباء) (آنندراج) (برهان) (از فرهنگ جهانگیری). || شاخ بی برگ و بار. (ناظم الاطباء) (آنندراج) (از فرهنگ جهانگیری). || سر بی موی. (ناظم الاطباء) (آنندراج) (فرهنگ جهانگیری). || روی سادهٔ بی موی. (ناظم الاطباء) (برهان) (فرهنگ جهانگیری). || علفی پهن و بلند که از آن حصیر بافند و انگور و خربزه بدان آونگ کنند. (از فرهنگ اوبهی) (از فرهنگ جهانگیری) (ناظم الاطباء) (آنندراج). گیاهی است که با آن بوریا بافند. (غیاث) (از بحر الجواهر). غریف. حلفاء. اسل. حلف. (از منتهی الارب). پیزر. زیخ. حلفا. زیغ. دخ. گیاهی است بسیار شاخ که در آب ایستاده روید و از آن بوریا سازند و عربی آن اَسَل است. (یادداشت مؤلف). حلفا. (نصاب). نمص. (از المنجد). به معنی دخ است. (لغت فرس اسدی) (از فرهنگ جهانگیری). گیاهی بود که به زمستان در مسجدها افکنند یا از او حصیر سازند و عرب آن را بردی گوید و به خوزستان کبانی خوانند و در بیشتر مواضع خاصه در تبریز و نخجوان وقتی که آن گیاه خشک شود بر یک اندازه پاره پاره کنند و کبریت در هر دو سر او مالند و فروشند. (از صحاح الفرس). در گناباد خراسان آن را لوخ گویند. (یادداشت پروین گنابادی): بردی؛ دوخ تر. (منتهی الارب) (دهار). حلفه؛ یک شاخ دوخ. حلفاء؛ بیخ دوخ. (منتهی الارب). [ دلالت کند بر ] گیا و دوخ و کلک. (التفهیم): روی مرا کرد زرد زردتر از رنگ زر گردن من عشق کرد نرم تر از دوخ و دخ. شاکربخاری (از اوبهی). شود رخ زرد و پشتت لوخ گردد تنت باریک همچون دوخ گردد. زرتشت بهرام (از آنندراج). رجوع به روخ شود. || تیر هوایی که تیر آتش بازی باشد. (برهان) (لغت محلی شوشتر). تیرتخش.

کلمات هم‌قافیه با «دوخ»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «وخ» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید