معنی دواخور
7 بازدید
[ دَ خوَرْ / خُرْ ] (نف مرکب) خورندهٔ دارو. آنکه دارو خورد. || مسکرخوار. که مسکر خورد. معتاد به مسکر. (یادداشت مؤلف). || سم خوار. که سم خورد. (یادداشت مؤلف). - دواخور کردن کسی را؛ او را مسموم کردن. به وی سم خوراندن. (یادداشت مؤلف). چیزخور کردن کسی را.
کلمات همقافیه با «دواخور»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ور» برای سرودن شعر