معنی دهی
7 بازدید
[ دِ ] (حامص) حاصل مصدر از مادهٔ مضارع فعل دادن (MMM ده +ی) و همیشه به صورت ترکیب بکار رود: فرماندهی. ناندهی. روزی دهی. (یادداشت مؤلف). و رجوع به دادن شود.[ دَهْ یْ ] (ع مص) زیرک گردیدن. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (آنندراج). || زیرک وتیزهوش گفتن کسی را و منسوب کردن به زیرکی و یا عیب و نقص کردن یا عاهت و بلا رسانیدن به کسی. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). || رسیدن به کسی دواهی. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). کسی را بلایی رسیدن. (المصادر زوزنی) (از تاج المصادر بیهقی).[ دَهْ یْ ] (ع اِمص) زیرکی و کاردانی و تیزی ذهن و جودت رأی و جودت فهم. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء).[ دَ ] (ع ص) رجل دهی؛ مرد زیرک و تیزفهم. ج، دُهاة و دهون. (ناظم الاطباء).[ دَ هی ی ] (ع ص) عاقل. ج، ادهیة و دُهَواء. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء).[ دِ ] (ص نسبی) منسوب به ده. || قروی. روستایی. دهقان. ده نشین. (یادداشت مؤلف): چو زر و سیم و سرب و آهن است و مس مردم ز ترک و هندی و شهری و رهگذار و دهی. ناصرخسرو (دیوان چ تقوی ص ۴۹۰). در آن ده که طالع نمودش بهی دهی را ببخشید فرماندهی.سعدی (بوستان). و رجوع به دهقان شود.
کلمات همقافیه با «دهی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «هی» برای سرودن شعر