معنی دهمرده
6 بازدید
[ دَهْ مَ دَ / دِ ] (ص نسبی) منسوب به ده نفر مرد و یا زیادتر. (ناظم الاطباء). هر چیز منسوب به ده مرد که کنایه از بسیاری مرد است چون زر ده مرده و جام ده مرده، زری و جامی که به مردم بسیار کفایت کند. (از آنندراج). - ده مرده حلاج بودن؛ نهایت زیرک یا کاری بودن. (از امثال و حکم دهخدا). - ده مرده کار؛ یک کس که کار مردم بسیار کند. (از چراغ هدایت). - ده مرده کار کردن؛ کار کردن یک نفر به اندازهٔ ده نفر. (از ناظم الاطباء) (از آنندراج). - جام ده مرده؛ جامی که برای ده نفر کفایت می کند. (از ناظم الاطباء) (از آنندراج): توقف مکن رطل پر کرده ده به دریاکشان جام ده مرده ده.نظامی. - زور ده مرده؛ زوری که مقابل زور ده نفر مرد باشد. (ناظم الاطباء) (از آنندراج): زر نداری نتوان رفت به زور از دریا زور ده مرده چه باشد زر ده مرده بیار. سعدی. || جمعیتی که مرکب از ده مرد باشد. || سر کردهٔ ده نفر. (ناظم الاطباء). || هرزه گو و بسیار گو. (غیاث). - ده مرده گو (یا گوی)؛ بسیار پرحرف. (از برهان) (ناظم الاطباء). کنایه از هرزه گوی است، چه گفتن بسیار دال است بر هرزه گویی. (آنندراج): حذر کن ز نادان ده مرده گوی چو دانا یکی گوی و پرورده گوی.سعدی.
کلمات همقافیه با «دهمرده»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ده» برای سرودن شعر