معنی دهم
9 بازدید
[ دَ ] (اِ) غار و باهشتان. (ناظم الاطباء). درخت و بوتهٔ غار است و آن را به عربی شجرةالغار گویند و آن چوبی است که چون بسوزندش بوی خوش از آن آید. (برهان) (آنندراج). و رجوع به دهمست شود.[ دَ ] (ع اِ) عدد بسیار از هر چیز. ج، دهوم. || امر عظیم. || بدی. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (آنندراج). || کس، مایقال ای الداهم هو؛ کدام کس است او. (ناظم الاطباء). خلق. (منتهی الارب) (آنندراج). || خلق، مایقال ای دهم اللََّه هو؛ کدام خلق خداست او. (ناظم الاطباء).[ دَ ] (ع مص) فروگرفتن چیزی را به انبوه و به ناگاه رسیدن. (منتهی الارب) (آنندراج). || هجوم کردن خیل مر کسی را. (از منتهی الارب) (آنندراج). ناگاه آمدن. (المصادر زوزنی).[ دُ ] (ع ص، اِ) جِ ادهم و دهماء. (ناظم الاطباء). رجوع به ادهم و دهماء شود. || (اِ) سه شب از ماه. (منتهی الارب) (آنندراج).[ دَ هُ ] (عدد ترتیبی، ص نسبی) چیزی که در مرتبهٔ ده واقع شده باشد. (ناظم الاطباء). عاشر. (منتهی الارب). دهمین. دهمی. که در مرتبهٔ دهم است. (یادداشت مؤلف)؛ عشر؛ دهم شدن. (منتهی الارب) (تاج المصادر بیهقی).[ دَ ] (اِخ) [ نام ناحیتی از هندوستان و لقب شاهان آن ناحیت ] شهرهای بزرگ نیماس، هرکند، اورشین، سمندر، اندرس از آنجاست همه بر کران دریا و دهم از خویشتن بزرگتر هیچکس را نبیند و گویند که مر او را سیصد هزار مرد لشکر است و در این ناحیت عودتر باشد و اندر این ناحیت پیل بسیار است. (حدود العالم).
کلمات همقافیه با «دهم»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «هم» برای سرودن شعر