معنی دهشت
20 بازدید
[ دَ / دِ هِ ] (اِمص) دهش. (از فرهنگ فارسی معین). رجوع به دهش شود.[ دَ / دِ شَ ] (از ع، اِمص) حیرت و سراسیمگی. (ناظم الاطباء) (غیاث). حیرت و سراسیمگی با لفظ بردن و خوردن و کردن مستعمل. (آنندراج). خیرگی. تحیر. بشدن خرد از ترس و مانند آن. این صورت گویا در عربی نیامده است. در عربی این مصدر دَهَش است لیکن در فارسی متداول است. (یادداشت مؤلف). ضجر. (دهار): آواز بوق و دهل بخاست و نعره برآمد گفتی قیامت است از آن دهشت. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۳۷۶). و با دهشتی هرچه تمامتر در این خدمت خوضی نموده شد. (کلیله و دمنه). دهشت و حیرت به خود راه ندهد [ خادم ] (کلیله و دمنه). دهشت و وحشت بر وی غالب شد. (سندبادنامه ص ۲۱۵). گفت حرارت جگرش تافته ست وحشتی از دهشت من یافته ست.نظامی. چه شبها نشستم در این سیر گم که دهشت گرفت آستینم که قم. سعدی (کلیات چ فروغی ص ۲۱۸). - دهشت آلوده؛ حیرت زده و سرگشته : بزرگان از آن دهشت آلوده اند که در بارگاه ملک بوده اند.سعدی (بوستان). - دهشت خوردن؛ حیران و سراسیمه و وحشت زده شدن : به جایی که دهشت خورند انبیا تو عذر گنه را چه داری بیا.سعدی. گفتند اسرار مردمان را فاش می کنی به من. دهشت خوردم و خاموش شدم. (انیس الطالبین ص ۱۳۳). - دهشت زده؛ متحیر و سرگشته و سراسیمه. (یادداشت مؤلف). || ترس و هراس و خوف. (ناظم الاطباء). خوف و بیم. (لغت محلی شوشتر). || تعجب. (ناظم الاطباء).[ دَ هَ شْ / دَ شَ / شِ ] (حامص) یکرنگی و اتحاد و یگانگی و یک جهتی و مشابهت و اتفاق. (از ناظم الاطباء). یگانگی. (انجمن آرا). یگانگی و یک رنگی و یک جهتی. (آنندراج) (لغت محلی شوشتر) (برهان). || بیگانگی. (لغت فرس اسدی) (از فرهنگ اوبهی).
کلمات همقافیه با «دهشت»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «شت» برای سرودن شعر