معنی دهستان

معنی دهستان

7 بازدید
[ دِ هِ ] (اِ مرکب) مجموع چندین ده و قریه و جایی که دارای دهات چند باشد. (ناظم الاطباء). دهستان در مقابل شهرستان. (از غیاث). خره. کوره. بلوک. جزیی از بخش که مرکب از چند ده باشد. (یادداشت مؤلف). در تقسیمات کشوری هر بخش به چندین دهستان تقسیم می شود. (لغات فرهنگستان): فراوان دگر مرز همچون بهشت دهستان بسیار پر باغ و کشت.فردوسی. متاعی هر که دارد رو به این بازار می آرد محبت شهر و بر اطراف او عالم دهستان است. سلیم (از آنندراج). عدالت کنان بر دهستان و دشت به هنجار بازارگان می گذشت. عبداللََّه هاتفی (از آنندراج).
[ دِ هِ ] (اِخ) دهی است از دهستان دراگاه بخش سعادت آباد شهرستان بندرعباس. واقع در ۶۹هزارگزی شمال باختری حاجی آباد. سکنهٔ آن ۶۹۶ تن. آب آن از قنات تأمین می شود. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۸).
[ دِ هِ ] (اِخ) شهری در طبرستان. (ناظم الاطباء). نام شهری است که اکنون استرآباد گویند از حدود گرگان تا خوارزم. (انجمن آرا) (آنندراج). ناحیتی است [ به دیلمان ] و مر او را رباطی است با منبر و جایی با کشت و برز بسیار است و سوادی بسیار و ثغر است بر روی غور و گور علی بن سگزی آنجاست. (حدود العالم چ ستوده ص ۱۴۴). در پنجاه فرسخی شمال آبسکون و چهار منزلی گرگان شهر و محلی بوده در ولایتی به همین نام حمداله مستوفی در نزهةالقلوب آرد: دهستان از اقلیم چهارم است... ناحیه ای است که متصل به جرجان و در کنار دریای خزر بوده. یاقوت آن را به کسر دال ضبط کرده؛ شرقشناسان آن را مشتق از نام طایفهٔ داها می دانند و بنابراین باید به فتح دال باشد. (از حاشیهٔ فیاض بر تاریخ بیهقی ص ۱۳۵). مهمترین آبادی دهستان آخور نام داشته. مقدسی آن را شهرستانی مشتمل بر ۲۴ دهکده شمرده است و گوید بزرگترین آبادیهای گرگان است. (از سرزمینهای خلافت شرقی ص ۴۰۵). سابقاً یکی از دو ناحیهٔ استرآباد در شمال بوده شامل ساحل جنوب شرقی بحر خزر و قسمتی از ناحیهٔ فعلی شمال اترک، مسکن طوایفی موسوم به دَهْ و مرکز آن شهر آخور بوده. در این ناحیه خرابه های شهر قدیمی موسوم به مشهد مصریان دیده می شود که در شمال رود اترک در خاک روس واقع شده و فعلا بایر است. (جغرافیای سیاسی کیهان ص ۳۰۵ -۳۰۴): ابا شاه شهر دهستان تخوار که در چشم او بد بداندیش خوار.فردوسی. دهستان و گرگان و آن بوم و بر بگیرد برآرد به خورشید سر.فردوسی. سپهبد به نزدیک ایران کشید سپه را به نزد دهستان کشید.فردوسی. همیدون از خراسان و دهستان ز شیراز و سپاهان و کهستان. (ویس و رامین). استادم منشورها نسخت کرد و تحریر آن من کردم دهستان به نام داود و... امیر آن را توقیع کرد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۵۰۰). لشکر قوی به دهستان فرستد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۳۷۹). و رجوع به فهرست تاریخ بیهقی چ فیاض شود.
[ دِ هِ ] (اِخ) نام یکی از قصبات تابع بادغیس. (نزهةالقلوب چ دبیرسیاقی ص ۱۸۸).

کلمات هم‌قافیه با «دهستان»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «تان» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید