معنی دنه

معنی دنه

9 بازدید
[ دَ نَ / نِ ] (اِ) صدا و ندا و زمزمه را گویند که از غایت خوشی و نشاط خاطر از آدمی سر زند. (از برهان) (انجمن آرا) (از فرهنگ جهانگیری) (آنندراج) (از ناظم الاطباء). || خوشحالی. شادی. خرام و رفتار به نشاط. اسم از دنیدن. فیریدگی. غایت نشاط و خوشی و بی خیالی. نشاط. خوش خیالی. (یادداشت مؤلف). کبر و غرور. (ناظم الاطباء). غرور. (دهار). بطر. (مجمل اللغه) (زمخشری). - به دنه آوردن؛ نشاط و بطر و خوشی بیکران بخشیدن. سخت شاد و خوش ساختن. (از یادداشت مؤلف). ابطار. (المصادر زوزنی) (مجمل اللغة). - دنه پدید آمدن؛ حالت نشاط و خوشی دست دادن : حاش للَّه گر کند پیوند با طبع تو غم طبع غم را از نشاط آن پدید آید دنه. کمال اسماعیل (از جهانگیری). - دنه دنه؛ آنچه در سرود دنه دنه گویند به معنی بطر و اشر ملحق تواند بود. (مجمل اللغة). - دنه کردن؛ نشاط و شادی کردن : تا توانی شهریارا روز امروزین مکن جز به گرد خم خرامش جز به گرد دن دنه. منوچهری. - دنه گرفتن؛ دچار غرور و بطر و نشاط شدن. (از فرهنگ شعوری ج ۱ ص ۴۲۴) (از یادداشت مؤلف). کبر و غرور داشتن. (ناظم الاطباء). فره. فرح. (تاج المصادر بیهقی). بطر. (مجمل اللغة) (تاج المصادر بیهقی). اشر. ناسپاس شدن، و آن شدت فرح و نشاط باشد. (معجم اللغة): چون بهشتیان به نزدیک بهشت رسند دنهٔ بهشتیان بگیرند. (جامع الحکمتین ص ۱۱۶). - || از کثرت نشاط و هوس نابجایی آمدن برای اقدام به کاری بدون توجه به عواقب و مخاطرات آن، و امروز دنگش گرفتن گویند. هوس کردن. (یادداشت مؤلف): مثل است آنکه چو موشان همه بیکار بمانند دنه شان گیرد و آیند و سر گربه بخارند. ناصرخسرو. رجوع به ترکیب دنگش گرفتن در ذیل دنگ شود. - || در هوا و هوس افتادن. (ناظم الاطباء). - || آتش گرفتن. (ناظم الاطباء). - || قهر گرفتن. (ناظم الاطباء). - || گستاخ بودن و جسارت کردن. (ناظم الاطباء). - دنه گرفته؛ متکبر و ناسپاسی کنندهٔ نعمت الهی باشد. (برهان) (آنندراج) (ناظم الاطباء). مغرور. (دهار). بَطِر. اَشِر. (زمخشری). اشران. (یادداشت مؤلف). - || خرام و شادی و نشاط گرفته. (انجمن آرا) (آنندراج): الاتراف؛ در نعمت دنه گرفته گردانیدن. (المصادر زوزنی). خوشحال و شادمان. (برهان) (آنندراج) (ناظم الاطباء). - || تند به راه رونده و دونده. (آنندراج) (برهان). || گستاخی و شوخی. (ناظم الاطباء). || نعمت دنیوی. (برهان) (ناظم الاطباء). نعمت. (شرفنامهٔ منیری). || دویدن بود. (لغت فرس اسدی) (فرهنگ اوبهی). || (اصطلاح موسیقی) صدا و آواز خوانندگی زنان. || آهنگی مخصوص. نام نوایی است. (لغت فرس اسدی): بامدادان بر چکک چون چاشتگاهان بر شخج نیم روزان بر لبینا شامگاهان بر دنه. منوچهری.
[ دَ نِ ] (اِخ) دهی است از دهستان بخش زرین آباد شهرستان ایلام با ۱۵۰ تن سکنه. آب آن از چشمه و شوراب. راه اتومبیل رو است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۵).
[ دَ نَ ] (اِخ) نام زنی است. (برهان). || (اِ) نام زن است به زبان آسیان (مردم آس). (فرهنگ اوبهی) (لغت فرس اسدی): دنه ای زیف بخواهم که ز دستش برهم.قریع الدهر.

کلمات هم‌قافیه با «دنه»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «نه» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید