معنی دندانی
6 بازدید
[ دَ ] (ص نسبی) منسوب به دندان: - دندانی کردن چیزی را؛ دندان در آن فروبردن. گاز زدن چنانکه سیب را. - || شرمنده کردن. (آنندراج) (غیاث) (از مجموعهٔ مترادفات ص ۱۳۴). شرم زده کردن. شرمگین ساختن. (ناظم الاطباء): صبح را شرم شکرخند تو دندانی کرد غنچهٔ گل به کدامین لب و دندان خندد. صائب (از آنندراج). || غذایی از گندم برای برآمدن دندان بچه. آشی که برای طفل نودندان پزند. (یادداشت مؤلف). || گردن بندی از خرماخرک یا گندم که گاهِ دندان برآوردن به گردن طفل آویزند که بخاید تا دندانها سخت شود. (یادداشت مؤلف). || گوسفند یا میش و گاو که به کسی سپارند تا از پشم و روغن و نتاج آن نفع گیرد و اگر نمیرد معیری بجای آن دیگری خرد و هم آن نفع به مالک همیشگی بدهد: پنجاه دندانی دارم؛ یعنی پنجاه رأس گوسفند و میش و گاو عاریتی دارم. (یادداشت مؤلف). در آذربایجان (خلخال) آن را دندان به دندان نامند.[ دَ نی ی ] (ص نسبی) منسوب است به دندانه. (از انساب سمعانی).[ دَ ] (اِخ) عبداللََّه بن علی نصرانی، مکنی به ابوعلی منجم. او راست: کتاب صناعة التنجیم. (ابن الندیم). از منجمان معروف قرن سوم هجری است که کتابی به نام صناعة التنجیم در احکام نجوم دارد و ابن ندیم می نویسد که کتاب وی را کهنه یافتم، از این قرار باید قبل از قرن چهارم باشد چه خود ابن ندیم در ۳۸۵ هـ . ق. درگذشته است. (یادداشت مؤلف).
کلمات همقافیه با «دندانی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «نی» برای سرودن شعر